سه شنبه هفتم اردیبهشت 1389

مصاحبه اختصاصي با گاو در رابطه با گراني شير( طنز اجتماعی)

                               

شير خوار : من ابتدا از حضورتان در برنامه  با توجه به گرفتاري هايي كه داشتيد ، تشكر مي كنم، خواهش مي كنم  يك سلام عليكي با مردم داشته باشيد تا برويم سراغ  اصل برنامه

گاو : من خدمت مردم نجيب ، بزرگوار و شيرخوار ايران سلام عرض مي كنم ، از اينكه اين چند روز شير من را ليتري 350 تومان خريديد و ككتان هم نگزيد ، تشكر مي كنم.

شير خوار : شما بهتر مي دانيد چه جايگاهي در سبد غذايي مردم داريد ، گوشت لذيذ شما ، زبان  ومغز شما وشير اصلي ترين منبع غذايي مردم در وجود شما خلاصه شده است.

گاو :  خر كه نيستم ، خودم اينها را مي فهمم.

شير خوار: اگر مي فهميد پس چرا يك دفعه شير خود را از 250 تومان كرديد 350 تومان؟

گاو : من شيرم را گران كردم ؟ نگذار دهنم باز شود.

شير خوار : شما مي دانيد كه 90 در صد مردم ايران دچار كمبود كلسيم هستند ، اين كمبود باعث شده اختلالات اسكلتي ، استخواني و شكستگي استخوان و پوكي آن  سراغ مردم بيايد ، خدا را خوش مي آيد اين شير آبكي خود را ليتري 350 تومان بدهيد به مردم.

گاو : من هيچ تقصيري ندارم، من سرم را مانند گاو ! پائين انداخته ام و روزي 30 تا 40 ليتر شير توليد مي كنم و كاري هم ندارم  يك شبه شير از 250 تومان شد 350 تومان

شير خوار : آقاي گاو ، معذرت مي خواهم ،سركار خانم ، شما مستحضريد سرانه مصرف شير در ايران 91 كيلوگرم در سال است و در كشورهاي اروپايي بالغ بر 300 كيلوگرم ، يعني ايراني ها يك سوم مردم اروپا در سال شير مي خورند ، بهمين خاطر آنها ماشاا...قداشون بالاي 2متر است  ، ولي ما قدامون زير 160 سانتيمتر مي رسد.

گاو : خوب آنها مرتب شير مي خورند

شير خوار : آفرين ! حرف ما هم همين است ، ديدي بعضي از جوانان ما پاهاي پرانتزي دارند ، كم خونند ، دندانهايشان پوسيده و خراب است ، رشد كافي ندارند و تازگي ها هم كه به 50 نرسيده اند ، پوكي استخوان مي گيرند. آيا بهتر نبود شير خودت را كه غذاي اصلي ما بود گران نمي كردي ؟

گاو : اجازه بده من از همين تريبون به تمام شيرخواران ايران ، از پير و جوان  اعلام كنم كه ما گاوها نقشي در گران كردن شير نداشتم واز اجداد خود آموخته ايم كه حتي براي سلامت جامعه ، شير خود را رايگان به آنها  بدهيم ، اصلاً بيا آن گالن را بيار هر چه مي خواهي من را بدوش ، اگر من حرف زدم.

ببين ! مجلس شما ، همين هايي كه خودتان به آنها راْي داديد ، در طرح هدفمندكردن رايانه ها مي بخشيد يارانه ها ! به مصوبه اي راْي دادند كه دولت موظف است يارانه شير را ظرف 5 سال حذف كند. حالا تو آمدي يقه من را مي بخشي شاخ من را گرفته اي كه چرا شيرم را گران كرده ام ؟

شير خوار : گاو عزيز ، خودت مي داني كه ما ايراني ها قدرت اين را داريم كه خيلي چيزها را از سبد غذايي حذف كنيم ، ولي شير و لبنيات را نمي شود ، شوخي بردار نيست.

ما از همان روز اولي كه بدنيا آمديم به شير مادر ، شير خشك ، شير گاو ، شير برنج و ديگر شير ها عادت كرده ايم و خدا را خوش نمي آيد ، كه شير بي شير

تازه ما ايراني ها هميشه كه بوده اگر تو خانه چيزي  نداشته ايم  ، ولي ماست و خرما را داشته ايم.

ديدي مسوولان هم كه مي خواهند ، اداي مردم عادي و فقير را در بياورند ، مي گويند : بفرما ماست و خرما !

گاو : ببين ! شما بيائيد ، شير را از سبد غذايي حذف كنيد ، منظورم از شير ، ماست ، پنير ، كَره ، خامه و...نيز مي باشد ، جايش چيزهاي ديگر بخوريد.

شيرخوار :  نمي شود ، خيلي سخت است ؛ اكثر ما زير خط فقري ها ، با همين شير و ماست و پنير روزمان را شب مي كنيم ، در تمام دنيا چون شير تغذيه اول مردم است و نقش اساسي در سلامت جامعه دارد ، حتي رايگان به مردم مي دهند  ، ولي اينجا با گران كردن شير و حذف يارانه آن به پيشواز طرح هدفمندكردن يارانه ها مي روند،  شما گاوها  با گران كردن محصولتان ما مصرف كنندگان را نقره داغ كرديد.

گاو : ما تقصيري نداريم ، ما سرمان را مثل گاو انداخته ايم پائين ، سالهاست كه شما مردم شيره جون ما را مي دوشيد ، گوشتمان را اندازه  خون باباتون گرون كرديد ، به ما تهمت جنون گاوي زديد ، ما تا بحال هيچ عكس العملي از خود نشان نداده ايم ؛ حالا هم مسوولان مي خواهند مزه و طعم هدفمند كردن رايانه ها !  مي بخشيد يارانه ها را روي شير ما مزه مزه كنند.

شيرخوار :  قربان شيرت برم ، ببين ! تقريباً 6/1 درصد وزن بدن ما ايراني ها و بقيه آدم ها از كلسيم تشكيل شده و در غذاي روزانه ما بايد حداقل 600 ميلي گرم كلسيم موجود باشد، يعني ما بايد روزانه دو ليوان شير بخوريم تا كلسيم بدنمان تأمين بشه،تازه هنوز پروتئين ،و مواد معدني مثل : پتاسيم ، فسفر ، سديم ،آهن و ويتامين b2. و ويتامين b و وتامين a را هم نياز داريم ، تو را بخدا ، تو را به همان شيري كه خوردي قسمت مي دهم  شيرت را گران نكن و با سلامتي ما بازي نكن .

گاو : ديگه داري كفرم رادر مي آوري ، شيطونها مي گن : يك شاخ بزنم وسط شكمت ، آخه كارد بيا تو شكمت ، چقدر بگم من تقصيري ندارم ، تازه شما كه زير خط فقر هستيد ، چه  اشكالي داره زير خط فقر كلسيم ، فقر پتاسيم و ساير خطوط فقر هم باشيد ، دنيا كه به آخر نمي رسه ، خوب حتماً قيمت جهاني من گران تر است.

شير خوار :  حرمت خودت را نگه دار و آداب مصاحبه را رعايت كن ، اينقدر هم به شاخ خودت نناز، تو ديگه چرا شيرهاي آبكي خودت را با جهان مقايسه مي كني ، چرا حقوق ما رابا آنها مقايسه نمي كني ؟ چرا سرانه مصرف ما را با آنها مقايسه نمي كني ؟ چرا پوكي استخوان هاي ما را با آنها مقايسه نمي كني ، چرا پاهاي پرانتزي ما را با  پاهاي صاف و صوف آنها مقايسه نمي كني ؟ آنها از كجا مي آورند كه هر كدامشان سالي 400 كيلو شير مي نوشندد و ما بدبخت ها خودمان را بكشيم تازه به 90 كيلو هم  در سال نمي رسد.

گاو : ببين ! اين حرف هايي كه تو مي زني ، من با اينكه گاو هستم  ، مي فهمم ، ولي چاره اي ندارم ، از دست من چه كاري بر مي آيد؟

شيرخوار : بيا يك مدتي شير نده و از ما مصرف كنندگان حمايت كن.

گاو :  خوب خودتان يك مدتي شير نخرين و نخورين ، تا شيرهاي من رو دستشان باد كنه.

شيرخوار : ما نمي توانيم ، اگر شير نخريم و نخوريم ، مي گن : آب نه شير به آسياب دشمن ريخته ايد و دست بيگانه در كار است.

گاو : نه بابا ، شكم گشنه و اين حرف ها. در سبد غذاي شما گدا گشنه ها اين حرف ها نمي گنجد. اگر اجازه مي دهيد ، من مرخص بشوم ، چون  جلسه اي ديگر با رئيس سازمان بازرگاني استان تهران دارم ، چون ايشان ادعا كرده اند با گران كردن شير دسترسي مردم به شير رايانه اي مي بخشيد يارانه اي بيشتر مي شود ، كه اينطور نيست و بايد من به نمايندگي از طرف تمام گاوان شيرده اعلام كنم كه : با گران كردن شير قدرت خريد مردم كمتر مي شود و اين يعني ، فقر كلسيم ، فقر سديم ، فقر پتاسيم ،فقر جدول مندليف

شير خوار : من هم به نمايندگي آحاد مردم شيرخوارو نجيب از شما كه اين روزها وقتتان واقعاً ارزش دارد  و پرچم طرح هدفمندكردن يارانه ها را در دست داريد ، تشكر مي كنم و با اين شعر شما را به طرح هدفمندكردن يارانه ها مي سپارم :

زير خط فقر بايد چيز نوشت

شكم ما چه كم از شكم شيرخوارها دارد

دلها را بايد شست ، جور ديگر بايد خورد

زير گاو بايد رفت ، شير را بايد خورد ، شير را بايد جست

شير در يك قدمي است ، شير را بچشيم ، يارانه در راه است

و بدانيم اگر شير نبود ، زندگي چيزي كم داشت

شير را باز ستانيم از گاو

گاو : نگي گاو بود و نفهميد ، شعر "صداي پاي آب " سهراب بود و آن را دست كاري كردي ، ولي جالب بود ، تحت تأثير قرار گرفتم.                          

                                                                        حميد هرندي

این مطلب در روزنامه کرمان امروز ( شماره ۱۷۲۹ تاریخ ۸/۲/۸۹) و روزنامه آوای بافت به قلم اینجانب درج شده است.

 

 

نوشته شده توسط حميد هرندي در 8:34 |  لینک ثابت   • 

یکشنبه پنجم اردیبهشت 1389

حواس پرتي

                                                                   

حواسم رفته بود تهرون كه قراره جمعيتش كم بشه ،يعني زلزله بشه، بعبارت ديگر : هر كه از تهرون بره يا بيا ، حقوقش اضافه مي شه و به او وام مسكن اعطا مي شه.

يك مرتبه حواسم از زلزله تهرون رفت به سراغ زلزله اي نه كودكاني كه قراره امسال توليد بشن و از رحم مادراشون بيان بيرون و همان لحظه يك ميليون تومان كه تازگي ها مي گن شده 500 هزارتومان پاداش تشريف فرمايي بگيرن.

گير همين حواس پرتي هاي زلزله تهرون و رشد جمعيت  و زاد و ولد بودم كه شنيدم مي گن : رشد تورم امسال به زير 10 در صد و به نزديك صفر مي رسه كه حواسم پرت شد تو كيسه شير و ديدم قيمتش يك شبه شد 350 تومان.

بي خيال گروني شير و متعلقاتش شدم ،چون مي گن : سن سكته در ايران به مرز 32 سالگي رسيده است.

نوشته شده توسط حميد هرندي در 7:35 |  لینک ثابت   • 

سه شنبه بیست و چهارم فروردین 1389

رسم و رسومات مردم شهرستان بافت (رونما ، جاخالي با، پاگشا ، پاتختي ، آش قفا پا و...)

آلزايمر گرفتن مشتي غلام حسين

 كوكب خانم نگران و دلواپس در اتاق انتظار دكتر به مش غلام حسين اشاره مي كند كه بنشيند ، مش غلام حسين داد مي زند ! آقاي شاطر براي ما دو تا دوچونه خورشيدي بپز .

كوكب خانم شرمگين و خجالت زده مي گويد : مشتي جان بنشين ، اينجا نانوايي نيست ، مطب دكتر هست ، مش غلام حسين مي گويد : چشم فرنگيس خانم

دكتر از كوكب خانم مي پرسد؟ از كي شوهرت دچار فراموشي شده  و به اين حالت افتاده است ؟

كوكب خانم مي گويد : روزگار خوبي داشتيم و با توجه به اجاره كاري كه مشتي غلام حسين در ارزوئيه برداشته بود ، خدارا شكر وضع مالي خوبي هم داشتيم.

چند ماه پيش  برادر زاده مشتي غلام حسين دامادي داشت ، عباس را مي گويم.

با مش غلام حسين كلي كلنجار رفتم تا راضي شد براي برادر زاده اش يك سكه بهار آزادي بخرد و در مراسم پاتختي هديه بدهد.

چند روز پس از مراسم دامادي قرار شد عباس را پاگشا بكنيم ، ليست ميهمانان را با مشتي غلام حسين تهيه كرديم ، حدود 40 نفر شد.مشتي به شوخي مي گفت : در مراسم دامادي خودش اينقدر فاميل نداشته است.

بيچاره مش غلام حسين تمام بازار را خريد تا توانستيم از اين همه مهمان پذيرايي كنيم ،شب پاگشا به مشتي گفتم برو يك ربع بهار كه داريم بياور ، تا كنار آينه و قرآن بگذارم و جلو عروس و داماد بياورم به اصطلاح رونما بدهيم.

چند روز پس از مراسم پاگشا قرار شد( جاخالي با) برويم منزل پدر عباس، يك هديه خريديم و به منزل پدر عباس برديم .

عباس و عروس خانم كه در منزل جديد سكنا گرفته بودند ، توقع داشتند به منزل آنها برويم ، با كلي دعوا و اعصاب خردي ، خلاصه مشتي غلام حسين راضي شد تا يك هديه ديگر براي منزل آقا داماد بخرد.

اين روزها مشتي ديگر دل ودماغي نداشت و دچار كمي حواس پرتي شده بود.

 يك روزاز منزل پدر عباس تلفن زدند ، كه عباس و خانمش براي ماه عسل مي خواهند بروند حج ،  و اگر عصر منزل تشريف داريد ، مي خواهند بيايند خداحافظي

با هزار بدبختي مشتي غلام حسين را راضي كردم ، تا براي آنها آينه و قرآن درست بكنم و پولي را به عنوان سر راهي كنار اينه و قرآن بگذارم.

روز بعد كه براي بدرقه  عباس به فرودگاه مي رفتيم ، با هزار التماس و خواهش مشتي را راضي كردم كه يك دسته گل و يك جعبه شكلات بخرد  تا جلو فاميل كم نياوريم.

دو سه روز از رفتن عباس و تازه عروس به سفر حج گذشته بود ،  به مشتي گفتم : امروز منزل پدر عباس براي آش خوردن دعوت شده ايم ( مراسم آش قفا پا ). آش پشت پا درست كرده اند ، براي رفتن عباس به حج

در مسير كه مي رفتيم ، مشتي حال خوشي نداشت ، وقتي جلو يك مغازه گفتم نگه دار ، مي خواهم يك هديه ( جاخالي با) براي  سفر حج عباس بخرم ، مشتي يهو كوبيد روي ترمز، پيكان ما ايربك نداشت ، كله مشتي غلامحسين محكم خورد تو شيشه ماشين و حال مشتي بدتر شد.

دو هفته از سفر عباس گذشته بود  ، كه خبر دادند دو روز ديگر عباس و عروس خانم از حج مي آيند. جرآت نمي كردم از مشتي  براي خريد گوسفندي كه قرار بود جلو عباس بكشيم پول بگيرم ، آخر رسم است ، نبايد جلو فاميل كم بياوريم ، خودم از پولي كه براي دندان گذاشتنم پس انداز كرده بودم ، يواشكي به قصاب سر محل  پول دادم كه در مراسم استقبال گوسفند را بياورد و قرباني قدوم مبارك عروس وداماد كه از ماه عسل ! مي آيند  ، بكند.

وقتي براي استقبال به فرودگاه مي رفتيم ، به مشتي گفتم جلو يك گل فروشي نگه دارد، يك تاج گل ، شكل همين تاج گل هايي كه به گردن رضازاده مي انداختند ، خريدم و به مشتي گفتم ، وقتي حاج عباس آمد آنرا به گردنش بينداز.

مشتي تو يك حال و هوايي ديگر بود، گفت : چشم فرنگيس خانم

ماشين حاج عباس هر چند متري نگه مي داشت و يك گوسفند جلوش قرباني مي شد ، سر يك چهارراه  قصاب با صداي بلند گفت : به سلامتي حاج عباس و مشتي غلام حسين صلوات.

مشتي  يك مرتبه از جا پريد ، درست مانند اينكه دسته جوغن را تو سرش كوبيده باشند ، يك نگاه غضب آلودي به من كرد  و با اشاره گفت : نشانت مي دهم.

دو روز بعد براي مراسم وليمه دعوت شديم ،  كي جرآت داشت به مشتي بگويد بايد براي مراسم وليمه هم دسته گل و هديه بخريم ، با هر بدبختي كه بود  مشتي  را راضي كردم ، كه اين دفعه هم يك هديه بخرد.

آقاي دكتر،بگويم : مشتي ديگر حالش  خيلي بد بود ؛ همه اش به من مي گفت  : فرنگيس  ، اول فكر مي كردم شايد پاي كسي ديگر در ميان باشد ، ولي  بعد متوجه شدم كه مشتي دچار حواس پرتي شده است خيالم راحت شد!

نه ماه از مراسم دامادي حاج عباس  مي گذشت، در طول اين نه ماه  تمام اين مراسم ها و هديه دادن ها  را براي مريم خواهرزاده من  نيز كه تازه عروس شده بود ، بجا آورديم.

يك روز از منزل حاج عباس تلفن زدند كه خانم حاج عباس در بيمارستان وضع حمل كرده ، تبريكي گفتيم و عصر همان روز يك دسته گل و چند تا كمپوت و راني خريديم و رفتيم به عيادت عروس خانم كه در اين نه ماه تمام پس انداز مشتي غلام حسين و خودم را برايشان هديه خريده بوديم.

وقتي از بيمارستان بيرون مي آمديم ، حاج عباس ما را براي مراسم شب شش دعوت كرد ، به مشتي گفتم ، بايد طلا بخريم ، آخر بچه اول حاج عباس هست ؛ مشتي ديگر هوش و حواسي نداشت ، فقط مي گفت : هر چه شما بفرمائيد ، فرنگيس خانم

ده روز پس از مراسم شب شش ، حاج عباس تلفن زد و ما را براي ختنه سوري پسرش دعوت كرد .

وقتي به مشتي غلامحسين گفتم : امروز حاج عباس  تلفن زده و ما را براي مراسم ختنه سوري دعوت كرده ، مشتي با تعجب گفت : پس تا بحال حاج عباس را ختنه نكرده اند ، گفتم : پسر حاج عباس

مشتي گفت : پس عباس داماد شده كه ختنه سوري پسرش باشد.

بعد از اينكه هديه خريديم و به ختنه سوري پسر حاج عباس رفتيم .مشتي غلام حسين گير داده ، كه فرنگيس خانم بيا با من ازدواج كن ، هر چه مي گويم : مشتي من زن تو كوكب هستم ؛ مي گويد ، فرنگيس خانم اگر با من ازدواج كني و در همين سال يك كاكل زري بدنيا بياوري  ، دولت  يك جا يك ميليون تومان به حساب فرزندمان مي ريزد تا براي او حساب آتيه باز كنيم.

آقاي دكتر! تو را بخدا كمك كن ، مشتي دارد از كفم مي رود. هر شب از خواب مي پرد و مي گويد كابوس ديدم ، حاج عباس را ديدم كه ما را براي مراسمي دعوت كرده ، تازگي ها از حاج عباس خيلي مي ترسد ، هر جا حاج عباس را مي بيند از ترس قايم مي شود.

دكتر : فرنگيس خانم  ، معذرت مي خواهم ،كوكب خانم ، مشتي غلام حسين شما دچار يك بحران روحي شده است  ، بنده خدا حق هم دارد ، شما براي اينكه هوش و حواسش سر جايش  بيايد ، بايد يك مدتي در هيچ گونه مراسمي كه قرار باشد هديه بدهد ، حاضر نشويد .

آقاي دكتر ، دوا و درماني نياز نيست ، چند تا حب لااقل بدهيد كه شب ها  كابوس حاج عباس را نبيند.

دكتر : كوكب خانم  گوش بدهيد ، اگر مي خواهيد مشتي غلام حسين زود خوب بشود ، چند تا مراسم بگيريد  ، تا براي شما هديه بياورند و مشتي خوشحال بشود و در ضمن با حاج عباس ترك رابطه كنيد.

كوكب خانم : خدا مرگم بده ، آقاي دكتر اين چه حرفي هست ، ما چه مراسمي بگيريم؟

مشتي غلام حسين : اقاي دكتر بگو براي من ختنه سوري بگيرند.

كوكب خانم : خجالت بكش مرد ، اين چه حرفي هست.

دكتر : مشتي چه روزي بدنيا آمده ؟ برايش جشن تولد بگيريد.

كوكب خانم : آقاي دكتر من روزش را ياد ندارم ، ولي ننه اش مي گويد ، مشتي را قوس بدنيا آورده ،  تازه زشته آقاي دكتر ، اين قرتي بازي ها ديگه چيه كه براي مشتي جشن تولد بگيريم.

مشتي غلام حسين : آقاي دكتر بگو برايم مراسم ازدواج با فرنگيس خانم را بگيرند . 

دكتر كوكب خانم و مشتي را به بيرون هدايت مي كند .

مشتي غلام حسين   شاكي از اينكه براي گرفتن دو تا قرص نون چقدر در نونوايي معطل شده است ، از مطب دكتر غرغركنان خارج مي شود. حاج عباس بيچاره ام كردي ، حاج عباس به خاك سياهم نشاندي ، حاج عباس من تا به حال وام نگرفته بودم ، حاج عباس اگر پشت گوشهايت را ديدي  ، ما را هم مي بيني، حاج عباس...

                                                     حميد هرندي

نوشته شده توسط حميد هرندي در 11:27 |  لینک ثابت   • 

یکشنبه بیست و دوم فروردین 1389

پارسي را پاس داريم (1)

 

به جاي ابتدا بنويسيم :نخست

به جاي ابتدايي ترين بنويسيم : ساده ترين

به جاي ائتلاف بنويسيم : همايه

به جاي ابتلاء بنويسيم :دچار

به جاي ابتكار بنويسيم : نوآوري

به جاي ابديت بنويسيم :هميشگي

به جاي ابن سينا بنويسيم : پورسينا

به جاي اتباع بنويسيم :شهروندان

به جاي اتحاد بنويسيم :همبستگي

به جاي اتفاق افتاد بنويسيم :رخ داد

به جاي اتفاقات بنويسيم : رويدادها

به جاي اتوماتيك بنويسيم : خودكار

به جاي اتومبيل بنويسيم : خودرو

به جاي اجتناب ناپذير بنويسيم :پيشگيري ناپذير

به جاي اجرت بنويسيم : دستمزد

به جاي اجناس بنويسيم :كالاها

به جاي اجير بنويسيم :مزدور

به جاي احترام بنويسيم :ارج

به جاي احتمالآ بنويسيم : شايد ، چه بسا

به جاي احدي بنويسيم : هيچ كسي

نوشته شده توسط حميد هرندي در 12:3 |  لینک ثابت   • 

شنبه بیست و یکم فروردین 1389

پارسي را پاس داريم

                               

پي افكندم از نظم كاخي بلند                    كه از باد و بارانش نايد گزند

جهان كرده ام از سخن چون بهشت           از اين بيش تخم سخن كس نكشت

از آن پس نميرم كه من زنده ام                كه تخم سخن من پراكنده ام

هر آن كس كه دارد هش و راي و دين       پس از مرگ برمن كند آفرين

 در 1070 سال پيش فردوسي سراينده بزرگ ايراني اثر گرانقدر شاهنامه را براي ما به ميراث گذاشت ، شاهنامه شناسنامه و هويت سخن گفتن هر ايراني است، كه شوربختانه از سوي ما مورد بي مهري قرار گرفته و براي سخن گفتن پارسي كمتر به آن توجه مي كنيم.

هر روز در سخن گفتن از واژه ها و كلماتي استفاده مي كنيم كه از  ريشه و معني آن  نيز شايد آگاه نباشيم. امروزه در دوردست ترين روستا  و آبادي به عنوان نمونه از واژه ( سزارين ) استفاده مي كنيم بدون اينكه معني و ريشه آن را بدانيم.

همه ما رستم پهلوان شاهنامه را مي شناسيم . زماني كه رودابه مادر رستم آبستن بود و رستم را در شكم داشت ، رستم در شكم مادر انچنان بزرگ بود كه مادر نتوانست او را به شكل طبيعي بزايد و پزشكان پهلوي رودابه را شكافتند و رستم را بيرون آوردند.

چنين وضعي براي سزار ، قيصر روم باستان نيز  پيش آمد و  از آن روز مردم باختر زمين به اين گونه زاياندن و زايش مي گويند : سزارين

و ما ايرانيان نيز به جاي اينكه اين گونه زايش را رستم زايي بگوئيم :  از واژه سزارين استفاده مي كنيم .

نمونه اين گونه واژه ها در فرهنگ فارسي ما بسيار وارد شده اند  وهر روز استفاده از اين واژه ها  رواج بيشتري پيدا مي كند.

به ياري خداوندمهربان در سال نو تلاش مي كنم در نوشته هايم از واژه هاي بيگانه كمتر بهره ببرم و واژه هاي فارسي را با عنوان ( پارسي را پاس داريم) در قالب  نوشته هایی  در وبلاگم بنویسم .

نوشته شده توسط حميد هرندي در 7:29 |  لینک ثابت   • 

سه شنبه هفدهم فروردین 1389

گفتار نيك

 

عجب خفن بازاري است ، امروز رفيق فابريكي مي طلبم ، طرف كليپس عشق و لوستر محبته ، چمن زير پاتيم ،كمربندتيم ، تخم اديسون ( لامپ برق ) ، طرف خيارشوره ( آدم بي مزه ) ، يارو سازمان گوشته ( چاق و چله هست ) ،  قات زدن  ، كمپوت هلو ( ون پر از دختر) و....

اين واژه ها و هزاران واژه نا مأنوس ديگر امروزه با افتخار بين جوانان  رد و بدل مي شود و به فرهنگ كلامي و گفتاري و  تا حدودي نوشتاري  مبدل شده است و شوربختانه به دليل گسترش رسانه هاي جمعي ديداري و شنيداري، ماهواره و اينترنت با تندي و شتاب  در همه جا منتشر مي شود و زوال و نيستي فرهنگ كلامي و ارتباطي مناطق و جامعه را به مخاطره انداخته است .

ديگر كمتر جوانان ما در صحبت كردن از اشعار حافظ و سعدي  ، از ضرب المثل ها ي دهخدا ، از لهجه و گويش هاي محلي  واز كنايات و واژه هاي ناب ايراني  استفاده  مي كنند و اين نگراني وقتي دوچندان مي شود كه بعضي از افراد از لهجه و گويش هاي بومي و محلي خود احساس حقارت مي كنند و همواره تلاش مي كنند كه در صحبت كردن از واژه هاي محلي استفاده نكنند و آنرا دليلي بر شهرستاني بودن خود برمي شمارند و اسفبارتر اينكه  صدا و سيماي ما هر آنجا كه براي خنداندن مردم كم مي آورد بجاي حرمت گذاري به فرهنگ گفتاري و لهجه اي مناطق  آن را به باد مسخره و استهزا مي گيرد.

گفتار  و سخن گفتن ، كم نظيرترين و متداول ترين عملكردي است كه از روز تولد تا مرگ همراه  ما مي آيد  و بخشي از هويت فرهنگي و تاريخي  ما را مي سازد.

ما آدمها همواره ناگزيريم نيازهاي خود را از طريق ارتباط كلامي و گفتاري بيان كنيم ، سووالات خود را از طريق پرسيدن  جويا شويم  و به سووالات ديگران پاسخ بدهيم .

من بر اين عقيده ام كه اگر جوانان ما با توجه به شور و تحول خواهي كه در وجودشان هست ، مي خواهند از واژه ها و كلمات جديد در سخن گفتن استفاده كنند ؛ چه اشكال دارد  به گويش هاي محلي شهر و ديار خود پناه ببرند.

اين پناه بردن به گويش ها و فرهنگ گفتاري گذشتگان  دو فايده فرهنگي و ارزشي در بر خواهد داشت ، يكي اينكه مراجعه به فرهنگ بومي و محلي باعث شناختن هويت تاريخي و فرهنگي  و فراز و نشيب هاي  شهر و ديارشان   مي شود و ديگر اينكه جوانان  واژه ساز و مروج  فرهنگ كهن و بومي مناطق خود مي شوند و  اين به دنيايي مي ارزد.

در سال جديد  وبلاگم را مفتخر  به پارسي را پاس داشتن  مي كنم و تا جايي كه سواد و فرصت مطالعه اجازه دهد تلاش مي كنم واژه هاي معادل پارسي را معرفي كنم .

 در ضمن كار ديگرم اين هست كه هرازگاهي گويش ها و  اصطلاحات شهرستان بافت را در قالب داستان ،شعر و مطلب تكرار و تمرين  كنم  تا از يادم نرود در كجا بدنيا آمدم  و بر خلاف بعضي ها  كه ارزويشان اين است كه محل تولدشان تهران مي بود  ، با افتخار به محل تولدم بافت  داد و فرياد مي زنم من بافتي ام  و تو جوان بافتي نيز بدان كه آدم هاي خوب و بد در همه جا هستند و اين به خاك پاك  و استعدادپرور بافت ربطي ندارد.

به خانه مادري و سرزمين پدري خود افتخار كن و مروج بافتي بودن خودت باش.

                                                                                                              حميد هرندي

                                                                                                  

 

نوشته شده توسط حميد هرندي در 10:19 |  لینک ثابت   • 

شنبه چهاردهم فروردین 1389

سيزده به در چهارده به تو در شهرستان بافت

 

سيزده به در                    چهارده به تو

درد بلام                         تو اون كتو

سيزده به در                    چهارده به تو

نا صافيام                        زير اتو

سيزده به در                    چهارده به تو

كيف پولم                        شد پت پتو

سيزده به در                   چهارده به تو

ديگر نخور                     تو قوتو

سيزده به در                   چهارده به تو

ديگر نرين                     زير پتو

سيزده به در                  چهارده به تو

ديگر نكن                      تو چت چتو

سيزده به در                  چهارده به تو

شروع شده                    باز نق نقو

سيزده به در                  چهارده به تو

لعنت بر آدماي               قت ، قتو

سيزده به در                  چهارده به تو

بار دگر                        خونه شوهر

        بي پولي و خون جگر

 

                

   

 

 

نوشته شده توسط حميد هرندي در 10:41 |  لینک ثابت   • 

دوشنبه نهم فروردین 1389

همراهان كوهستان سبز

کاشتن اراده و همت بر فراز کوه صاحب الزمان (عج)

ارتفاعات سر به فلک کشیده کوه های صاحب الزمان (عج)،سوزوسرمای زمستان ،صعب العبور بودن مسير، خودرو پارک شده در دامنه کوه، خودرو نهالستاني او، کوله پشتی سنگین ، ظرف آب ، بیل، کلنگ ، نهال های سبز، اراده ، همت، سبزی، سبز اندیشی ،جمعه ، هر جمعه ،جمعه های 9 سال

با دستان سبزش ،نهال ها را در کوله پشتی های دوخته شده توسط خودش جای مي دهد ،کوله های سبز وسنگین بر شانه هاآرام می گیرد و خودش آخرین کوله وبیل وکلنگ را بردوش می زند وهمه چیز در مقابل این اراده و همت رنگ می بازد.

عشق به کاشتن وایجاد فضای سبز وچشم نواز برای رهگذران وکوهنوردان چنان اورا مصمم کرده است که پستی و بلندی های کوه، عدم امکانات مناسب ، سردی وگرمی هوا   وسایر عوامل دلسرد کننده در مقابل اراده وهمتش سر تعظیم فروآورده اند.

 آری! سارنگ منصوری بر فراز کوه های صاحب الزمان (عج)  کاشتن و توسعه فضای سبز را به رایگان رونق می بخشد ودرس می دهد.

9 سال پیش هنگامی که سارنگ خستگی صعود به کوه صاحب الزمان (عج) را برفراز آن از تن بدر می کرد، در درونش تحولی سبز و بالنده جوشش گرفت ومصمم شد همه سختی های کار را به جان بخرد ودر قبالش عرصه اي سبز را برای صحرادلان وعاشقان طبیعت بدون هیچ چشم داشتی به وجود آورد.

 اگر دستی به كاشتن ،کشاورزی و سختی های آن داشته باشی ،ارزش کار او بیشتر برایت مفهوم پیدا می کند،بخصوص زمانی که می فهمی حدود 300 اصله از نهال های این عرصه سبز توسط ظرف های آبی که از پایین کوه حمل کرده ،آبیاری شده اند .

حدود 2000 اصله درخت در مساحتی به میزان بيش از یک هکتار حاصل تلاش وهمت این جوان سبز قامت است که در پارکی که نام بدر را خودش برآن نهاده است، جلوه ای زیبا وچشم نواز برای عاشقان طبيعت وکوهنوردان خسته که در تابش آفتاب سایه ای را گدایی می کنندبه وجود آورده است.

 به پاس احترام به این اندیشه سبز وبالنده و دست مريزاد به این جوان سبز قامت ،با کوله ای از اشتیاق وشوق .افتخار همگامي با اودرجمعه ای نصيبم شد. با اینکه در میانه  راه بعضی ادارات ونهادها به یاری اوشتافته اند، ولی باز هم کار سخت است وطاقت فرسا.

باید باشی وببینی چگونه سارنگ با شور واشتیاق، گلدان های سنگین را از پای کوه حمل می کند وبرفراز کوه می کارد تا دیگران سبزی وخرمی را بغل بغل درو کنند.

وقتی از کاشتن فارغ می شود ،به سراغش می روم وبه عنوان یک شهروند دستش را به گرمی می فشارم. به کنار استخر احداث شده دعوتم می کند. از اومی پرسم استخر را چگونه ساخته ای ومصالح را چگونه بربالای کوه آورده ای ؟

 می گوید:شش ماه طول کشید تا این استخررا احداث کردیم، کندن کوه ،آوردن سیمان ومصالح .کار بسیار سختی بود،ولی خدارا شکر که از عهده اش برآمدیم. سال 79که کار را شروع کردم ،آبیاری درختان بسیار سخت بود. پس از کاشت نهال می بایست به پایین کوه بیایم وظرف آب را برای آبیاری به بالای کوه ببرم، ولی حالا با انتقال آب از آبشار مصنوعی که شهرداری برفراز کوه راه اندازی کرده است با ذخیره آب در این استخر کار برایم راحت تر شده است .

از سارنگ می پرسم از تیم همراهت بگو در این راه چه کسانی همراه وهمیار تو بوده اند می گوید کار را خودم شروع کردم ولی در ادامه راه آقایان محمد رضا کریمی، غلامحسین غلامی، علی اکبر احمدی ،رضا غفاری ،مهدی رجبی زاده ،محمد امام علی نژاد،داود اکبری ،اميد ميرزا قلي، محسن اسماعيلي و احمد حکاک هر جمعه به یاری ام می آیند وبا حمل نهال از دامنه کوه وکندن گوده وآبیاری یاری ام می دهند.

 می گوید: اداره کل منابع طبیعی استان کرمان در سال 1384 در تامین لوله ها ونهال کمکم کرد واین همکاری تا كنون ادامه دارد وشهرداری کرمان نیز در تامین آب و نهال یاری ام داد، که جا دارد از این دودستگاه تشکر كنم.

  از سارنگ می پرسم از مردم ومسئولان چه توقعی داری؟

 می گوید :همین که امروز می بینم خانواده ها وهمشهریان پس ازکوه پیمایی به دامن سبز این پارک پناه می آورند وخستگی ازتن بدر می کنند ، انتظارم برآورده شده است ولی گاهی وقت ها که می بینم ، بعضی ها به درختان آسیب می رسانند ،فواره استخر را می شکنند، زباله ها را در پارک با اینکه سطل زباله گذاشته ام رها می کنند، دلم می گیرد،من از مردم هیچ چشم داشتی غیر از حفاظت از این عرصه ندارم.

باز هم از شهرداری کرمان که در تهیه نهال واستفاده از آب آبشار ونصب نیمکت وسطل زباله کمکم  كرد، از اداره کل منابع طبیعی استان که در تهیه لوله ونهال همكاري كردند ، تشکر می کنم و اميدوارم اين همكاري ها  همچنان با قوت ادامه داشته باشد.

وآخرین خواسته تو :

می گوید :دوست داشتم اسم خود ودوستانم را به عنوان یک سازمان مردم نهاد (NGo)تحت عنوان "همراهان كوهستان سبز" ثبت کنم ولی تا بحال با پیگیری ها ومراجعاتی که به استانداری داشته ام موفق به ثبت این سازمان نشده ام ،تنها خواسته ام ثبت همین سازمان است،از عهده بقیه امور با عنایت به پروردگار متعال وهمت دوستان بر می آیم .

سرمه همت وتلاش سارنگ را برچشمانم می مالم وبا درختان سبزش نگاهم را به بهار می دوزم واز سارنگ منصوری ویارانش جدا می شوم ، آنها دارند هنوز درخت می کارند .

                                                            چه روز سبزي بود          حميد هرندي

اين مطلب در روزنامه محلي نداي وحدت شماره847 به تاريخ 28/11/1388 و روزنامه پيام ما شماره 107 به تاريخ 28/11/1388 درج شده است.

       

 

 

نوشته شده توسط حميد هرندي در 8:46 |  لینک ثابت   • 

پنجشنبه بیستم اسفند 1388

غيبت اداري ، فرمانداري ، رسانه ملي

 نقدی بر بازدیدهای سرزده فرماندار شهرستان بافت

اين روزها عاشقان و دل سوخته گان طبيعت و منابع طبيعي در حال برگزاري هفته منابع طبيعي وكاشتن نهال در دل  زمين چشم انتظار هستند ، قصد داشتم مطلبي را در خصوص حفظ و حراست از جنگل ها و مراتع شهرستان بافت و ذخيره گاه هاي جنگلي اين شهرستان بنويسم.

ولي ناخودآگاه قلمم به شكلي ديگر جلو رفت و چيز ديگر نوشت ، ياد گزارشي افتادم كه چندي پيش از صدا و سيماي مركز كرمان در خصوص بازديد سرزده فرماندار شهرستان بافت از اداره منابع طبيعي  پخش شد .

داستان از اين قرار بود كه آقاي بهروز فرماندار محترم شهرستان بطور سرزده از اداره منابع طبيعي بافت بازديد كردند و فيلمي از اين بازديد و كارمنداني كه موجه يا غير موجه در اداره نبودند ، به تصوير در آمد و شوربختانه روي آنتن رفت و از صدا و سيماي مركز كرمان پخش شد.

آقاي فرماندار در اين مدتي كه سكان كشتي فرمانداري را در درياي پرتلاطم و مواج بافت به هدايت گرفته اند ، بخوبي مي دانند ، كه بافت شهر كوچكي است كه همه مردم آن همديگر را مي شناسند و از محل كار يكديگر باخبرند.

پخش فيلم عدم حضور كاركنان ( موجه يا غيرموجه ) در محل كار به نظر بنده نه از لحاظ قانوني و نه از لحاظ اخلاقي كار درست و صحيحي نيود كه عده اي كارمند را در شهر كوچك بافت به عنوان متخلف و بي انضباط انگشت نما كرد و آنها را از طريق صدا و سيما در پوشش وسيع نشان داد.

خوشبختانه قانون در اينگونه موارد بخوبي تعريف شده است و كارمند يا كارمندان متخلف ( غايب) در صورتي كه غيبتشان محرز شود ، بايستي به مقامات بالاي آن دستگاه معرفي ، تا از طريق تخلفات اداري مورد آنها پيگيري و اقدام شود.

در اين نوشتار با توجه به اينكه در بازديدي ديگر كه آقاي فرماندار از مدرسه اي در خبر داشتند ، اين مورد تكرار و رسانه اي شد ، قصدم اين است كه اين برخورد آقاي فرماندار را با شما به بوته نقد بكشم و در صورتي كه سعادت ياري كرد بعرض آقاي بهروز برسانم.

البته ناگفته نماند ، من افتخار آشنايي با آقاي بهروز هنوز نصيبم نشده است ، ولي دورادور در جريان فعاليت هاي ايشان و حسن نيتي كه در خصوص خدمت به شهرستان بافت دارند  ، مي باشم و بايد اعتراف كنم كه تنها فرمانداري كه پس از انقلاب شماره تلفن من را به عنوان يك بافتي پيدا كردند و  در مورد بافت نظر من را جويا شدند ، آقاي بهروز بودند كه در همين مطلب از ايشان تشكر مي كنم  كه قابل دانستند .

...و اما پرسش هايي كه در اين زمينه براي من و شما پيش مي آيد :

1- اگر  جريان رسانه اي  و از صدا و سيما پخش نمي شد، بهتر و و وزين تر نبود؟

2- رسانه اي كردن اين جريان خوب و صحيح  بود ،  كاركنان ساير ادارات  نيز بخود آمدند.

3- بهتر نبود جريان محرمانه و پدرانه به اطلاع مدير كل منابع طبيعي استان  مي رسيد تا اقدامات قانوني را  ايشان اعمال كنند؟

4- تأثير اين عمل  بر روحيه كاري كاركنان  و همچنين  بر خانواده آنان  در شهر كوچك بافت را چگونه ارزيابي مي كنيد.

5- آيا اگر همه كاركنان در محل كار حضور داشتند ، حضورشان به تصوير كشيده و پخش مي شد ؟

6- و سوال آخر من از اقاي بهروز فرماندار شهرستان بافت اين است كه اگر مقام مافوق شما ( استاندار) در بازديدي سرزده از فرمانداري بافت بهمين شكل برخورد كند و عدم حضور كاركنان فرمانداري( موجه یا غیر موجه) از صدا و سيما پخش شود ، واكنش شما چيست ؟

منتظر نظرها ي شما هستم.             حميد هرندي

 

نوشته شده توسط حميد هرندي در 7:39 |  لینک ثابت   • 

شنبه پانزدهم اسفند 1388

كاش ديگر ارزوئيه را از بافت نمي گرفتند

 

دلم مي گيرد ، وقتي مي بينم  مسوولان شهرستان جيرفت و شهرستان بم بر سر مركز استان شدن  با هم يك و دو دارند  و فرهنگ و قدمت شهرهايشان را بهانه قرار مي دهند كه اگر روزي قرار شد ،استان جنوبي  تحت هر عنوان  تشكيل شود ،كدام شهر مركز استان قرار بگيرد  و يا مسوولان شهرستان سيرجان در يك رقابت نفس گير در تلاشند ، سيرجان را استان كنند ؛ ولي ما با افتخار از شهرستان شدن رابر سخن به ميان مي آوريم و به افتخارات خود مي افزائيم كه تا مدتي ديگر ارزوئيه هم شهرستان مي شود !

فارغ از اينكه با شهرستان شدن ارزوئيه ، توسعه و آباداني سراغ آنجا مي آيد و سيل اعتبارات به آنجا روان مي شود و چون بافت كوچك تر و حقيرتر مي شود ، پس بهتر مي شود به آنجا رسيد !

چه كنم ؟ دلم مي گيرد ، من بافتي هستم  و دوست ندارم حتي يك سانتيمتر از شهرم  را به هر بهانه اي بگيرند.

نمي دانم اين روزها مد شده است  و عملكرد بعضي ها را با خط كش تقسيم كردن شهرستان ها و شهرستان جديد درست كردن اندازه مي گيرند و به بهانه توسعه و بدور از مسايل كارشناسي خيلي راحت بخش ها شهرستان مي شوند و شهرستان ها  بخش !

فرصت و غنيمتي بدست آمد تا سفري دو سه روزه به استان هرمزگان از مسير بافت- ارزوئيه –حاجي آباد داشته باشم.

در طول مسير ، با توجه به خشكسالي هاي چند ساله  ، هنوز هم مناظر چشم نواز و طبيعت زيباي شهرستان بافت ديدني بود.

 به جنگل هاي بادام كوهي منطقه مزار و دهسرد كه رسيدم ، مي شد براي يك سال ريه هايت را از عطر خوش غنچه هاي بادام كوهي پر كرد و نگاهت را به درختان هميشه سبز ارس ارتفاعات كوه خبر پيوند زد و آنگاه با سبزي درختان زيتون منطقه گوشك چشمانت را سرمه كشيد تا بهتر ارزوئيه را ببيني كه چگونه به بهانه توسعه  او را دارند از بافت جدا مي كنند.

در ارزوئيه مي شد دامن دامن سبزي چيد ، خرمي درو كرد و باغ باغ شميم بهار نارنج در شش هايت فرو كرد و نفس كشيد . سبزي مزارع گندم كفايت مي كرد  كه همه چيز را سبز ببيني، براي همه سبزبختي آرزو كني و نگذاري زردي بر آرزوهايت غلبه كند.

ناگهان دلم گرفت ، اگر قرار باشد ارزوئيه هم شهرستان شود ، ديگر براي بافت چه مي ماند؟

قصد ندارم وارد بحث شهرستان شدن ارزوئيه و نكات مثبت و منفي آن بشوم ، ولي سوال من اين است ؟

آيا نمي شد اراضي حاصلخيز ارزوئيه ، انبار غله كشور ، بيكران مزارع گندم ، ذرت ، پنبه ،يونجه ، باغات مركبات و...را بهانه قرار داد و بجاي تقسيم شدن  و شهرستان شدن ؛ بافت را مانند سيرجان  ويژه كرد  و با نگاه ويژه و خاص به آن نگاه كرد ؟

آيا تنها را ه توسعه ،تكه تكه كردن شهرستان است ؟

آيا با اين نگاه غير از اعتبارات ريالي چه چيزي عايد شهرستان بافت مي شود ؟ فرض را بر اين مي گيريم چون بافت كوچكتر شد ؛ پس بهتر مي شود به آن رسيد و اعتبارات را هزينه كرد.

اين اعتبارات فرضي را در كجا  مي خواهيد هزينه كنيد ، وقتي كه قطب كشاورزي را( ارزوئيه )  از آن گرفتيد ،وقتي كه قطب گردشگري را ( رابر ) از آن گرفتيد ، اين اعتبارات را مي خواهيد در كجا هزينه كنيد؟

با يك دنيا سوال بي پاسخ و با اين نگراني كه در اين شهرستان و استان شدن ها همين جايگاه كنوني بافت را هم از دست بدهيم و به عنوان بخش مركزي استان سيرجان يا استان جيرفت ما را بشناسند ؛ سفرم را به سمت آبهاي خليج فارس ( شاخاب پارس ) ادامه دادم.

آقاي مهندس بختياري نماينده محترم مردم شهرستان بافت و رابر ، آقاي بهروز فرماندار محترم شهرستان بافت ، من بافتي ام  و دلم مي گيرد نقشه شهرم را با مداد سه قسمت كنند  و به آن بگويند شهرستان بافت ، شهرستان رابر ، شهرستان ارزوئيه

رابر كه شهرستان شد و براي آن توسعه و آباداني را آرزومندم  ، ولي راه هاي ديگري  براي توسعه بافت و ارزوئيه غير از شهرستان شدن وجود دارد  و آن نگاه با عينك ويژه هست ، همان كاري كه سيرجاني ها كردند.

                                                                      حميد هرندي

نوشته شده توسط حميد هرندي در 13:12 |  لینک ثابت   • 

دوشنبه دهم اسفند 1388

گدایی و تکدی گری در کرمان

براي اينكه محتاج كسي نباشم ، گدايي مي كنم!!

گدايي ، تكدي گري ، رخوت ، سستي ، تن پروري ، ترويج تنبلي ،بي عاري ، دروغگويي ، ريا ، رل بازي كردن ، چهره هاي رنگ پريده ، وا رفته ، زرد ، بهم ژوليده ، كثيف ، لباس هاي مندرس ، پاره شده ، پاره كرده

احساس و عاطفه را خريدن ، شرف و آبرو را فروختن ، به قيمت ناچيز ، 100 تومان ، 200 تومان ، وصله هاي ناجور چهره شهر ،.

چهارراه شفا : پشت چراغ قرمز ، چراغ گدا ، چراغ تأسف ، چراغ التماس ، ترحم ، چراغ تاريك

جوانكي پارچه كثيف بدست با  ظرفي به اصطلاح شيشه شور، بطرف خودرو مي آيد ، شيشه خودرو را كثيف تر مي كند و 100 تومان مي گيرد.

ديگري مي آيد ، با لنگي كه شايد يك ماه رنگ آب را بخود نديده است ، باز مي خواهد شيشه پاك كند ،چند نفرند اين جماعت كارواش خياباني !

چهارراه امام جمعه ، گل نرگسي ها ، 5 نفر ، 6نفر ، نه 8نفر  ، التماس مي كنند تا نرگس بفروشند، دختركي بطرفم مي آيد با تعدادي پاكت ، او اشعار حافظ را به قيد قرعه و فال به گدايي گذاشته است ، يك بيت 100 تومان، آنسوتر ! جام جم ، همشهري ، روزنامه  ، فرهنگ فروشي ، ركن 4 دموكراسي ، فروشي

چهارراه تهماسب آباد : شلوارش را تا زانو بالا زده است ، زخم كهنه پر عفونتش  سرمايه گدايي اوست ، او ميكروب مي فروشد ، زخم چركي ؛خون ، دمل

خانم ميانساالي بچه بغل ، كاسه بدست ، آب بيني فرزندش ويترين مغازه گدايي اوست ، آنطرف تر ، مردي روي زمين مي خزد، كالاي او خزيدن است.

پياده رو :  نسخه مچاله شده اي در دست دارد  و در آن يك دستش ، عكس راديولوژي كه صاحبش شايد كس ديگر باشد،  پول مي خواهد براي دارو

زير پل : شهر زلزله ، آوار ،شهر بم را بهانه كارش قرار داده ، براي رفتن به بم كرايه مي خواهد

پارك نشاط : دختر خانمي  بزك كرده ، گريم شده ، آرايش تند ، زننده و جوانكي متلك گو بدنبال او ، جوانك خانه خالي دارد و دخترك تن و جسم فروشي، مي رود تا تن فروشد به خريدار!

چهارراهي پائين تر : خانمي كه تا مدتي پيش در گيشه گدايي و  بغل هايش  كودكي را سرمايه كار قرار مي داد ، اينك كودك بزرگ شده است و او ناي بغل كردن ندارد ، دكان او بر سر اين چهارراه سرقفلي دارد.

چهارراه احمدي : باز هم چراغ قرمز ،چراغ آه و ناله ، چراغ گدايي ، چراغ زندگي ، دختركي 10 تا 12 ساله بطرفم مي آيد ، از او مي پرسم ، آيا حاضري در يك منزل كودكي را نگه داري ، با او بازي كني و روزي 5هزار تومان بگيري؟ با نگاهي كه از سنش بيشتر است ، نگاهم مي كند و شماره موبايلش را مي دهد كه بعدآ با او تماس بگيرم !

به چشمان معصوم و آهويي او نگاه مي كنم ، بوق هاي مكرر ماشين ها مرا بخود وا مي دارد ، چراغ سبز شده است .

چهار راه ! چهارراه ، چراغ قرمز ، چراغ هشدار ، چراغ زشتي ، گدايي ، تكدي گري ، چراغ هاي آبستن ، چراغ هاي حامله : فقر ، بيكاري ، مهاجرت از روستا ، فرار از منزل ، طلاق والدين ، سوددهي بدون زحمت ، بدون ماليات و سرمايه ، مشكلات جسمي و روحي و هجوم از كشورهاي  فقير همسايه

ميدان ارگ ، نه مشتاق ، اينجا گدايي اعتياد دارد ، گداهاي معتاد ، معتادهاي گدا ، چشم هاي خمار ، خماري چشم، سرفه هاي پر خلط ، خلط هاي پرت شده در ميدان ، لب هاي سياه ، دندان هاي زرد ، پشت هاي خميده

قدمگاه : پسركي مي خواهد نيم كيلو ميوه ام را تا پاي ماشين حمالي كند ، گدايي كند.

پيرزني چادر به سر كشيده ، پهن شده  در كف بازار ، با مقوايي  كه تابلو مغازه گدايي اوست با اين عبارت : شوهرم ام .اس دارد ، او هزينه دارو مي خواهد.

پمپ بنزين : بطري يك ليتري ، 4 ليتري  ، گدايي سوخت ، گدايي انرژي ، گدايي بنزين و فروش به قيمت آزاد، گدايي مدرن

غروب ، تاريكي ، چراغ قرمز ، توقف ، زنگ خطر ، دختر جوان ؛ خانه خالي  ، فروش تن ، تن فروشي، ناموس ، غيرت ، گدايي ، افسوس ، زنهار

و... چه فراوانند اين جماعت دست دراز كه  دسترنج ديگران  را گدايي مي كنند، اين جماعت گدا كه حرفه تكدي گري را شغل انتخاب كرده اند ، نه در توليد نقش دارند و نه در خدمات

هنرشان توزيع نكبت است و زشتي و تن پروري!

و من حيرانم از اين همه صندوق خيرات و نذورات كه در هر كوي و برزن و چهارراه  با اين فراواني چرا بر زندگي فلاكت بار اين جماعت سروري و آقايي نمي كنند؟

من حيرانم از سازمان بهزيستي و كميته امداد امام ( ره) كه در جمع آوري اين جماعت  و سرو سامان دادن به آنها، چرا پاسخگو نيستند ؟

 ومن حيرانم از شهرداري ،فرمانداري  و هر مقام مسوول شهر ، كه چرا ؟ چرا ؟ چرا ؟

این مطلب در روزنامه کرمان امروز شماره ۱۷۲۱ به تاریخ ۱۹/۱۲ /۱۳۸۸ به قلم اینجانب درج شد.

                                                                                                                     حميد هرندي   

نوشته شده توسط حميد هرندي در 7:58 |  لینک ثابت   • 

شنبه هشتم اسفند 1388

زندگی کوکب خانم 50 سال پیش با کتی خانم امروزی

 

 تفاوت های زندگي يك زن و شوهر در 50 سال قبل و امروز

كوكب خانم  به روال  هر صبح ساعت 5 از خواب بيدار شد و پس از اقامه نماز  به حياط منزل رفت ، لانه مرغ ها را جارو زد و تخم مرغ ها را برداشت و شير گاو را دوشيد .

كوكب خانم قوري چاي  را كنار اجاق گذاشت و مقداري مسكه  با عسل  قاطي كرد و  مقداري پنير از تو خيك ريخت توي نعلبكي و نان هاي تيري را نيز در  سفره گذاشت.

سپس دستي بر زلف هاي شوهرش مش غضنفر كشيد و پيشاني او را بوسيد و گفت : غضنفر جان بلند شو ،  غضي جان صبحانه آماده است.

كوكب خانم كت و شلوارمش غضنفر را كه براي اتو كشي زير تشك گذاشته بود ، برداشت  و در پوشيدن آنها به او كمك كرد و با دعا و صلوات مشتي را مشايعت كرد تا به سر كار برود.

كوكب خانم سپس دو فرزندش اختر و سامان  را از خواب بيدار كرد و دست و صورت آنها را شست و صبحانه داد.

كوكب خانم مقداري بنه از توي كيسه ريخت توي جوغن و شروع كرد به كوبيدن ، تا حسابي بنه ها به روغن افتادند. سپس  بيلچه را برداشت و رفت از توي خاك باغچه چند تا ترب بيرون آورد و شست و آنها را رنده كرد و با مغز گردو در جوغن كوبيد . مش غضنفر امروز هوس قاتق بنه كرده بود.

كوكب خانم پيراهن و جوراب هاي كثيف  مش غضنفر را برداشت و برد لب نهر آب  و شست و در آفتاب پهن كرد.

ساعت 12 بود كه مش غضنفر با يا ا...گفتن  وارد خانه شد و كوكب خانم با طنازي به پيشواز او رفت و يك ماچ از لپ هاي مشتي بر چيد و كت او را گرفت  و آويزان  كرد .كوكب خانم به لپهاش سرخاب ماليده بود و مقداري ماتيكو هم به لباش.

كوكب خانم  پس از نهار ، آفتابه و لگن را آورد  تا مش غضنفر دستاشو بشوره ، مش غضنفر آروغي زد و كنار بخاري ديواري خوابيد. كوكب خانم با مهرباني  روي او پتويي انداخت  و ظرفها را برداشت و برد لب حوض  و حسابي آنها را با خاكستر سابيد و گذاشت تا در آفتاب خشك شوند.

سپس جارو مرغي را برداشت و حياط خانه را آب و جارو كرد و مقداري علوفه جلو گاوشان ريخت.

ساعت 4 بعداز ظهر بود .كوكب خانم لباس هاي اختر و سامان را  كه تو كوچه رنگو بازي كرده بودند وكثيف شده بود ، برداشت و برد كنار نهر آب و شست و آفتاب كرد.

كوكب خانم با عشوه و ناز  دستي بر بازوان مش غضنفر كشيد و گفت : غضي جان بلند شو ، برايت  قليان چاق كرده ام ، مشتي پكي بر قليان زد و چايش را خورد و آماده بيرون رفتن شد.

كوكب خانم سپس  چارقدش را كه پر آن چند حبه قند گره زده بود ، به دست مش غضنفر داد و گفت : آنرا به منزل سيد حسن ببر تا نذرت را بگيرد، مشتي كمي ناخوش و سرما خورده بود.

كوكب خانم چند ريال پول داد به سامان تا از دكان هاشم قناد كمي نخود و كشمش  بخرد و براي مش غضنفر نذر كند تا  مشكلاتش در زندگي حل شود.

مش غضنفر چارقد گره خورده را داد بدست كوكب خانم و گفت : يك خانم من را چشم كرده ، كوكب خانم با عصبانيت چارقد را گرفت و رفت كنار نهر آب و گره چارقد را باز كرد و گفت : الهي چشم حسود بتركه

اختر از توي سبد دو تا به برداشت و  آنها را به مادر داد، كوكب خانم سر كماجدون آبگوشتي را برداشت و میوه های به را در آن انداخت ، مش غضنفر  به توي آبگوشت را بسيار دوست داشت.

كوكب خانم پس از صرف شام چراغ بادي را برداشت  و ظرفها را برد توي حياط و لب حوض همه آنها را شست.

مش غضنفر كنار بخاري ديواري لم داده بود و پاهايش را چپانده بود  توي بخاري ، كوكب خانم از تو ماسدون مقداري مويز و جوزقند  براي مش غضنفر كه داشت داستان شب راديو را گوش مي داد  ، آورد .

كوكب خانم تو يك پياله مقداري آغو براي مش غضنفر آورد و گفت بخور ، آغو خيلي خوب است و مقوي است.

مش غضنفر  گفت : كوكب جان آغو را براي زني كه زائيده مي آورند، چرا براي من  آغو آورده اي؟

كوكب خانم كه دوباره  سرخاب بر لپاش و ماتيك  بر لباش  ماليده بود ، با طنازي و عشوه گفت : غضي جان بخور ، آغو خيلي مقوي است ، براي تقويت قواي جسماني خوب است،  بخورغل من ، غلي ، غلي جان غضي جان و ... نصفه شب  كوكب خانم  مش غضنفر  را بيدار كرد  تا به حمام عمومي برود.

كوكب خانم صبح زود از خواب بيدار شد و مانند روز قبل و همان كارها با اين تفاوت كه مقداري كتيرا امروز خيسانده بود كه بعد از ظهر حمام زنانه شد به حمام برود.

50 سال بعد

كيوان ساعت 5 صبح از خواب بيدار شد، پس از اقامه نماز ، سماور را روشن  و چاي درست كرد، خامه و عسل را روي ميز گذاشت  و يك ليوان آب پرتقال را هم اضافه كرد.

كيوان كيسه زباله را جلو منزل گذاشت و غرغركنان با عجله از خانه بيرون رفت تا به سرويس اداره برسد.

كتايون خانم و بچه ها رامبد و رزيتا هنوز خواب بودند؛ كتايون خانم ساعت 10 از خواب بيدار شد و پس از صرف صبحانه ، آب پرتقال را نوشيد و گفت : به اين تحفه گفته بودم كه امروز برايم آب هويج بگيرد.

كتي پس از صرف صبحانه ، ظروف كثيف ديشب و چند شب پيش را در ظرفشويي چيد و دكمه آن را فشار داد ورفت جلو آيينه ، مژه هاي مصنوعي اش را مژه كرد و ريمل بر چشمانش كشيد و خطي هم بر ابروهاي تاتو شده اش كشيد و استارتي به خودروش زد و رفت كلاس يوگا. طفلكي بچه ها ناشتا رفته بودند مهد كودك

كتي ساعت 12 از كلاس آمد و رفت سراغ ماشين لباسشويي و دكمه آنرا فشار داد و سپس روي كاناپه ولو شد و كانال FASHIN . TVرا زد  و همانجا روي كاناپه خواب رفت.

ساعت 5/2 بعد از ظهر كتي با صداي زنگ منزل از خواب بيدار شد  و غرغركنان در را باز كرد و گفت :چرا كليد را با خودت نمي بري؟

كيوان خسته و درمانده قبل از اينكه وارد منزل بشود ، جوراب هايش را از پا بدر كرد ، و شست ، كتي از بوي پاي كيوان بدش مي آمد؛كيوان تلفن منزل را برداشت و به سفارش كتي چهار پرس جوجه كباب سفارش داد.

كتي پس از صرف نهار  و استراحت ، كمي حركات مدي تيشن انجام داد و ساعت چهار رفت لباس هايش را پرو كند.

كيوان قبل از رفتن  كتي پرسيد براي شام چي ميل مي كني  ، شام درست كنم يا پيتزا از بيرون خبر كنم .

كتي گفت : هوس ماكاروني كرده ام ؛ براي شام  ماكاروني درست كن. كيوان به بچه ها كه از مهد آمده بودند غذا داد و آنها را حمام كرد و سپس به گردگيري منزل پرداخت و تا آمدن كتي منزل را جارو كرد.

كيوان ظرف هاي شام  را شست و لباس هايش را اتو كرد.

كتي خواب بود ، كيوان هر چه به عمد سرو صدا كرد ، تا شايد كتي بيدار بشود و ...خبري نبود .

كيوان كتاب آشپزي  رزا منتظري را برداشت و فهرست آن را آورد و هر چه در فهرست‌ آن  دنبال تهيه آغو  گشت  ، چيزي نديد .

كيوان  ساعت  يك نيمه  شب كپه مرگش را گذاشت ، تا صبح كله سحر از خواب بيدار بشود و دوباره با كتي وزندگي كل كل كند.

                                                                            حميد هرندي
نوشته شده توسط حميد هرندي در 7:54 |  لینک ثابت   • 

دوشنبه سوم اسفند 1388

من يك سال دارم

                                 

من (بافت شهر من bafteman.blogfa.com)  يك سال دارم ، سال قبل در چنين روزي در پس يك اتفاق و احساس تعلقي كه به شهرم بافت داشتم ، بدنيا آمدم.

در اين مدت يك سال حميد هرندي براي من پدري كرد ، نه ، مادري كرد و خيلي مطلب نوشت و در من جا داد ، طفلكي بعضي وقت ها تا پاسي از شب مطلب مي نوشت و در من مي چپاند.

بعضي وقت ها پايش را از گليم خودش بيرون مي گذاشت و حرف هاي گنده گنده مي زد ، البته زود مي ترسيد و اين حرف ها  را از توي من بر مي داشت .

بعضي وقت ها در حوزه هاي اجتماعي كه پاي مردم و شكم آنها در ميان بود ، خيلي فعال وارد مي شد و با زبا ن طنز حرفش را مي زد مانند : شيرهاي آلوده به ملامين سرطانزا ، برنج هاي هندي ، خوشه بندي ، ظروف يكبار مصرف و....

بعضي وقت ها هم باورش مي شد ، فكر مي كرد تحفه اي است  ، مي رفت حياط خلوت و شعر  مي گفت، غافل از اينكه حروف الفبا را پشت سر هم بلد نيست تكرار كند.

خلاصه من يك سال دارم و فكر نمي كردم به اين زودي به سن تكليف برسم ، بعضي وقت ها  از طريق من براي اين طفلكي پيام مي گذارند كه چرا تو اين را نمي نويسي ؟ چرا اين را تذكر نمي دهي؟

طفلكي هرندي هم مي گه : بابا من نه سر پيازم ، نه ته پياز ، ولي طاقت نمياره و يك جوري خلاصه احساس تكليف مي كنه  و شروع مي كنه به نوشتن ، انتقاد كردن ، پيشنهاد دادن ، تندي و تلخي شنيدن ، تعريف شنيدن

من با اينكه يك سال دارم ، ولي با حمايت بافتي هاي هوشمند  براي خودم كسي شده ام ، هر روز آنها به من سر مي زنند ، از ديگر نقاط كشور  هم به من مراجعه مي كنند ، حتي مخاطبيني از كشورهاي برزيل ، پاكستان ،آمريكا ،سوئد ، سويس ، هلند و...دارم

دنياي وب دنياي عجيبي است ، دنياي وب براي هرندي دنياي آزادي بود ، تقريبآ هر چه خواست نوشت ( غبر از مسائل سياسي كه خوشش نمي آيد) .

در اين دنيا هرندي انديشه اش را بر ملا كرد ، ظرفيتش را به آزمون گذاشت تا توسط شماها نقد شود .

من دلم براي هرندي مي سوزد، خيلي دلش مي خواهد من تبديل به سايت بشوم ، ولي كسي از بافتي ها از او در اين رابطه حمايت نكرد و نمي كند !

يك روز به او گفتم بيا من را به سايت تبديل كن ،گفت : با كمال ميل ، البته به اين شرط  كه كسي پيدا شود حمايتم كند ،گفت :من دارم فكر ، انديشه و وقتم را هزينه مي كنم و خدا را خوش نمي آيد كه از اين چندرغاز حقوقي كه مي گيرم ، مبلغي را هم صرف اينكار بكنم .دلم برايش سوخت  ، طفلكي راست مي گويد.

هرندي مي گه : ديدي پشت بعضي ژيان ها نوشته اند " من هم روزي بزرگ مي شوم" مي گه وب من هم روزي بزرگ مي شه و تبديل به سايت مي شه.

امروز 4 اسفند ماه مي باشد و من يك ساله شده ام ، امروز جشن تولد من است ،منتظر هدايا ،پيام تبريك ها ، نظرات ، پا تختي ( پا وبلاگي) ، شماها هستم .

هرندي هم دلش به نظرات  شما خوش هست ، اگر در اين يك سال خوب بودم ، به او تبريك بگوئيد ، اگر بد بودم ، از او انتقاد بكنيد ،اگر مي خواهيد بهتر بشوم به او پيشنهاد بدهيد .

خلاصه هدف من جلب مشتري ،نوشتن هاي شخصي هرندي و  سربلندي ، توسعه و بالندگي  شهرم بافت مي باشد ، اميدوارم اگر در اين يكسال به من سر زده ايد ، توانسته باشم لحظات خوشي را براي شما فراهم كرده باشم  و گاهي اوقات خنده اي را در اين بي خنده اي ها  بر لبان شما نقش ببندم.

از تمام كساني كه حضوري تشويقم كردند ، از تمام كساني كه انتقاد كردند و راهكار دادند و از اون آقايي كه قول داد وبلاگ  را به سايت تبديل كند و چند ماهي هرندي را سر كار گذاشته است ، صميمانه تشكر مي كنم.

از دوستاني كه از طريق اين وب  با هرندي دوست  شدند و هرندي هر از گاهي براي آنها مزاحمت ايجاد مي كند،

( چون طفلكي پا به سن  گذاشته  و دوره ميانسالي را مي گذراند و از كامپيوتر خيلي حاليش نيست) ، تشكر مي كنم.

هرندي مي گويد : در پايان يك كمي درشت تر بنويس ، از همسر و فرزندانم كه وقت آنها را  صرف وب نويسي كردم يك تشكر جانانه بكن ، بخصوص از همسرم كه مطالبم را مميزي مي كند ،سانسور مي كند ، نصيحت مي كند، خيلي سپاسگزارم.

 دنيا را چه ديديد شايد من هم يك روزي  سري تو سرها پيدا كردم و براي خودم آدمي شدم.     

                                                                                               حمید هرندی

از دوست عزیزم آقای سید جواد میرحسینی که دو تصویر بالا را برای یک سالگی  وبلاگ( بافت شهر من )طراحی  و ارسال کرده است  . صمیمانه سپاسگزارم.

نوشته شده توسط حميد هرندي در 9:44 |  لینک ثابت   • 

پنجشنبه بیست و نهم بهمن 1388

ظروف یکبار مصرف مین های خاموش و خطرناکی که خودمان در دل زمین کاشتیم

                                                    حسن كچل و ظروف پچل

زري خانم ليست خريد را به دست شوهرش داد و گفت : امشب مهمان داريم ، اينها را بخر و زود بيا

حسن كچل نگاهي به ليست خريد انداخت و گفت : پس قراره بريم بيرون ؟ چرا ظروف يكبار مصرف !

زري خانم گفت : نه !قرار نيست بريم بيرون ، قراره اونها بياين تو

حسن كچل گفت : آخر زن ! چرا بفكر طبيعت و كره زمين نيستي ؟ چرا با اين ظروف افتاده اي بجان كره زمين  ؟ مگر نمي داني اين ظرف ها تا 300 ، 400 سال از بين نمي روند و در طبيعت باقي مي مانند . آخر چرا تو بفكر لايه اوزن و پارگي آن نيستي ؟

زري خانم گفت : بَه بَه ، حسن كچل ! مردكه پچل ! تو ديگه حالا شدي مدافع كره زمين و پارگي لايه اوزن ، مي خواي با همين گوشتكوب بكوبم تو كله كچلت كه كره زمين هفت دور ، دور سرت بچرخه؟

حسن كچل گفت : زري جون ، از خانم دكتر ابتكار ياد بگير ، ديدي بخاطر كارهايي كه براي زمين كرده بود ، بعنوان مادر زمين انتخاب شد ، تو چه چيزت از خانم ابتكار كمتره ؟

زري خانم  پرخاش كرد و گفت : يك كره زميني نشونت بدم  ، كه تو آسمونها  دنبال سوراخ موش بگردي، مردكه پچل  ! از توش در شدي ، تو را چه به اين حرفها، چرا نمي گويي چه چيزم از عشرت خانم كمتره ؟

اون تمام مهموني هاش را با همين ظروف يكبار مصرف به پايان مي رسونه ، اصلآ تو اينقدري كه بفكر طبيعت هستي ، بفكر زنت نيستي.

حسن كچل گفت: زري جون  ، باور كن ، من طبيعت را بخاطر تو دوست دارم ، دلم مي خواد دستت را بگيرم  ، ببرم تو طبيعت ، يك جايي را پيدا كنم ، كه بطري نوشابه پرت نشده باشه ، يك جايي كه ليوان يكبار مصرف پرت نشده باشه ، يك جايي كه نوار بهداشتي و پوشك بچه پرت نشده باشه ، يك جايي كه پلاستيك پرت نشده باشه.

آنوقت اگر اينطور جايي پيدا شد ، با تو بشينم لب نهر آب ، زير درخت سنجد

بگم : زري جون ! قربون ظرف هاي چيني گل سرخي ات ، قربون ليوان هاي بلور و قاشق چنگال هاي استيلت ، زري جون هر وقت كمر باريك تو را مي بينم  ، دلم لك مي زنه براي استكان هاي كمر باريكت

زي زي جان ، يادت مياد، اونوقت ها نوشابه خانواده نبود، من و تو يك اسو و پپسي مي خريدم ، مي رفتيم لب رودخانه ، شيشه هاي پپسي و اسو را بهم مي زديم  و به سلامتي هم مي خورديم، بعد آبي مي زديم توي شيشه ها و دوباره  آنها را مي برديم مغازه و دوباره آن روزهاي خوش لب رودخانه  و شيشه بهم كوبيدن هاي ما تكرار مي شد.

 زي زي جان دلم خواد از دست اين ظرف يكبار مصرف ، سرم را بگذارم روي دامنت و تمام دلواپسي هايم را ، تمام عقده هايم را براي تو سنگ صبورم بريزم روي كره زمين.

زري خوبم ، دلم مي خواد ، با دستان هنرمندت ، شله زردهايت را در كاسه چيني ، كه اندازه كاسه سرت آنها را دوست دارم ، بريزي و من آنها را به منزل همسايه ها ببرم  و با افتخار آنها را با آب بشورم.

زري  من ، شهدم ، عسلم ، دلم مي خواد شربت هايي كه براي شيرين زباني هاي من ، براي ازبلا دور بودن هاي من  نذر مي كني ، در ليوان هاي بلورت كه اندازه بلور اشك هاي چشمانت دوست دارم  ، بريزي و من بخاطر اين ريختن شربت هاي تو در ليوان بلور ،  تبلور افكارت را در سيني توجه به طبيعت بچرخانم.

زري جون ! الهي هر چه درد داري بخوره تو سر ظروف يكبار مصرف ، زري دلم مي خواد ، كارخانه هاي ظروف يكبار مصرف را تو دست هايم بگيرم ، مچاله كنم ، بچلونم  تا از آنها  پاكي بريزد بيرون .

زري  ! دلم مي خواد يك منقل بزرگ بگذارم تو كلوت هاي شهداد ، تو دق آفتاب ، تو گرماي 60 درجه ، آنوقت  جگر تو را كباب كنم.

زري  !  تو و عشرت خانم مرهم اين جان خسته ايد ، بيا شله زردهاي مهرباني ات را ، بيا شربت هاي شيرين زباني هايم را ، در دل چيني من ، در ليوان هاي بلوري من بريز، زري پارگي اوزن با هيچ نخ و سوزني  ديگر قابل دوختن نيست، زري ، عشرت خانم !...

ناگهان ، ضربه اي با بطري نوشابه خانواده بر سرم نازل شد ، زري بود ، داد مي زد : حسن كچل ، مردكه پچل  ، تو دست منو گرفتي ، آورده اي ميان اين همه ظرف پچل يكبار مصرف كه اين حرفها را بمن بزني.

شعار  حسن كچل:

طبيعت پچل خود را با ظروف يكبار مصرف پچل تر نكنيم، به فرزندان خود بچل زدايي را ياد بدهيم.

اين مطلب را از طرف كلوت هاي شهداد كه تازگي ها پاي آدميزاد با ظروف يكبار مصرفشان به آنجا باز شده ، نوشتم .                      حميد هرندي

این مطلب در روزنامه آوای بافت درشماره ۸۴ تاریخ ۱۲/۱۲/ ۱۳۸۸و در ویژه نامه عید نوروز روزنامه ندای وحدت ( شماره ۸۵۲) درج شده است

نوشته شده توسط حميد هرندي در 8:53 |  لینک ثابت   • 

یکشنبه بیست و پنجم بهمن 1388

كلوت هاي شهداد

     

                                

  تقديم به همسفران صحرادلي كه در كلوت نوردي روز جمعه(23/11/88) همگامي كردند

كلوت : دشت لوت ، برهوت ، مات و مبهوت ، سكوت

كلوت : هيبت ، عظمت ، شوكت

كلوت : خواري ، پستي ، برهنگي ،لختي ، لخت لخت ، عريان ، تن خود را نشان دادن ، تن خود را در دل آفتاب پهن كردن ، آفتاب سوزان ، داغ ، تفتيده  ، گ‍ر گرفته ، گرما ، 50 درجه ، 60 درجه، 70درجه

كلوت : برهنگي طبيعت ، خودباختگي طبيعت ، لباس سبز خود را از تن بدركردن و اندام خود را نشان دادن

كلوت : يك دنيا بيابان ؛بيابان بي علف ،بي درخت ، فرسايش ، هم آبي و هم بادي ،پديده هاي منحصر و بديع

كلوت : يك دنيا سكوت ،‌آرامش ، يك بيابان زيبايي ، بغل بغل عوارض، عوارض كوتاه ، بلند ، آسمان خراش ، چند لايه ، چند طبقه ، شترگونه ،برج مانند ، عجيب و غريب

اينجا شمال نيست كه به جنگل هايش بنازي ،به دريايش ببالي ، از هواي مرطوبش ريه هايت را پر كني ، دريا دل باشي.

اينجا جنوب است ، دشت لوت است ، به بي جنگلي هايش مي نازي ، به برهنگي هايش فخر مي فروشي ، در هواي خشك و سوزانش، رطوبت و نم زدگي هايت را ، روي طناب آفتاب گرگرفته  پهن مي كني ، اينجا صحرادلي .

اينجا شمال نيست ، جنوب است ، دشت لوت است ، يك دريا بيابان ، يك دنيا كلوت

آهاي شمالي ! بحرخزري ، كلارآبادي ،نمك آبرودي، مازني ، بيا وخود را در شيب نقشه ايران رها كن ، بيا و بيا تا به درياي بي آب كلوت برسي ، به درياي كلوت آباد

اينجا دريا ، گرچه بي آب است ، ولي تا چشم كار مي كند ، ماسه است و شن ،  تپه شن ، برآمدگي هاي زيبا ، كوه هاي شني، فرسايش يافته ، صيقل شده  توسط تازيانه و شلاق آب و باد

اينجا زمين مدت هاست كه پوستش را در مقابل آفتاب سوزان ، برنزه مي كند ، اينجا سال ها و قرن هاست كه زمين لباس سبزش را از تن بدر كرده و لخت و عريان ، بدون هيچ شرمساري ، اندامش را ، برآمدگي ها و برجستگي هايش را به چشم چرانان نشان مي دهد.

آهاي شمالي ! تو كه تا بحال طبيعت شهر و ديارت را لخت و برهنه نديده اي و نمي داني زير لباس سبزش چه پوشيده ؟ اندامش چه شكلي است ؟ بيا و طبيعت بي حجاب  كلوت ها را ببين.

در آكواريم  كلوت هاي  شهداد ، بجاي ماهي هاي رنگ و وارنگ ، پديده هايي را مي بيني ، كه قد برافراشته اند  تا آسمان، در گستره اي به پهناي 80 و درازي 145 كيلومتر، اگر صحرادل نباشي ، غرق  اين همه زيبايي و شيدايي مي شوي.

اينجا بر خلاف شمال( كه اول تك درختان را مي بيني و سپس انبوه درختان و جنگل را) نخست تك درختان را مي بيني و سپس انبوه بي درختي، بي جنگلي ، انبوه بيابان ، كلوت

در ابتداي راه تك درختاني را مي بيني كه بر فراز تلماسه ها و نبكاها ، هنوز پايدار و ريشه در خاكند.

گزها و تاغ ها را مي بيني كه  هنوز سينه را در مقابل باد و هجوم و تازيانه آن ستبر كرده اند .

اينجا ! طفلكي درختان ، بر خلاف سروها و شمشادهاي زيباي شمال كه هر روزباغبان  آنها را هرس مي كند ، اصلاح و آرايش مي كند، به شكل دوچرخه ، به شكل پرنده ، به شكل قو

 اينجا درختان سال هاست كه رنگ حمام و آب نديده اند ، گيسوان بهم ژوليده ، بهم ريخته ، بي آرايش ، بيتل ، اما مقاوم ، كم توقع ، صبور ، ريشه  خود را تا 30 متر و شايد بيش به دل زمين فرو كرده اند تا قطره اي آب را به درون آوندهايشان رها كنند.

آهاي شمالي ! ساروي ، نوشهري ، چالوسي ،  درياي كلوت بر خلاف درياي شمال ، زمستان ها ديدن دارد ، اينجا تابستان كوره داغي است كه هيچ جنبنده اي لحظه اي  هم توان ماندن و حيات را ندارد، تخم مرغ را اگر لحظه اي در ماهيتابه كلوت رها كني ، ثانيه اي بعد نيمرو مي شود، اينجا طبيعت برشته است ، بريان شده است ، گندم بريان

اگر توان رفتن به عمق كلوت ها  را داشته باشي ، جاهايي را مي بيني كه از شدت نور آفتاب سوزان ، برشته  و بريان شده اند، پديده هاي آهكي تخم مرغ شكلي را مي بيني ،مانند اينكه شانه هاي تخم مرغ را روي بيابان كاشته باشي.

بله هموطن ! اينجا جنوب است ، دشت لوت ، مركز لوت ، حاشيه غربي لوت و پديده هاي نادر و زيباي كلوت ، در 40 كيلومتري شرق و شمال شرقي شهداد ، بايد باشي و ببيني و حس كني آرامش كلوت ها را، بايد باشي و ببيني شهر كلوتي  ديار ما را .

اينجا حكايتي است ، تقدير باد و سوزش آفتاب ، دالان هاي زيبايي را بوجود آورده است ، كه اگر از آنها گذر كني پديده هاي  زمين شناسي ، سيف ، سيلك ، نبكا  و بارخان ها را بوضوح مي بيني.

بارخان هايي كه پرگار طبيعت دقيق تر از هر پرگاري آنها را ترسيم كرده است و نيم دايره  شني بر بستر زمين  ايجاد كرده است.

 اينجا گرمترين  و گودترين نقطه ايران و به روايتي  پاك ترين نقطه ايران را از لحاظ آلاينده ها  مي بيني، اينجا لايه اوزن پارگي ندارد ، اينجا ميكروب و هر گونه ناپاكي عرضه عرضه اندام ندارد.

اگر روز را در كلوت ها با همه زيبايي هاي بكر و منحصرش به شب برساني  ، آنوقت مي تواني يك دنيا ستاره از آسمان پاكش بچيني ، شب هاي كلوت آنقدر زيباست ، كه دلت مي خواهد دستت را دراز كني و يك بغل ستاره از آسمانش درو كني .

وقتي  ماه در آسمان است ،  آنقدر تو آن را نزديك به خود احساس مي كني ، كه مي تواني آن را شوت بزني .

راستي نگفتم ، آسمان اينجا  گداترين  آسمان ايران است ، گداي ابر ، گداي باران ، 4 ميليمتر ، نه 2 ميليمتردر سال

 و با اين همه گدايي و خست ، آسمانش را هيچ جاي ايران ندارد ، آسماني با خروارها ستاره ، ستاره هاي نزديك ، پر نور ، كه هر لحظه هزاران چشمك به تو مي زنند .

به كلوت بيا و ستاره سوغات ببر ، به كلوت بيا و شگفتي سوغات ببر ، به كلوت بيا و سكوت و آرامش سوغات  ببر ، به كلوت بيا و يك دنيا خاطره سوغات ببر. 

                           حمید هرندی                                     

نوشته شده توسط حميد هرندي در 15:7 |  لینک ثابت   • 

سه شنبه بیستم بهمن 1388

اطلاعيه مهم خوشه بندی

                                   

بدينوسيله به اطلاع صاحبان  گرانقدر و گران خوشه محترم :

خوشه يك ( خوشه نيامده رفت )

خوشه دو (خوشه بندي منتفي شد )

خوشه سه (دكتر مدد ، مدد كن  بساط خوشه جمع كن )

 و ساير خوشه هاي مشابه از نوع مويزي و تلنگي مي رساند : چون قرار است اصلاحاتي روي خوشه هايشان  صورت بگيرد ، لذا صاحبان گرانقدر و صاحب منصب خوشه  ، در حال حاضر خوشه هاي خود را دور نريزند و به روش سنتي آنها را كيسه كنند، زيرا دكتر فرزين معاون اقتصادي وزير امور اقتصادي و دارايي  فرموده اند : فعلآ خوشه ها كنار گذاشته مي شود و در آينده از آن استفاده خواهيم كرد.

( البته توي پرانتز به آقاي فرزين بگويم : عزيز جان اگر شما  خوشه انگور را هم ملاك قرار بدهيد ، بقول ما بافتي ها خوشه ها كه پيرنگو مي شوند  و   نمي شود در آينده از آنها استفاده كرد ، يك خوشه دونه هاش مي ريزه ، يك خوشه  چاق و چله تر مي شه ، يك خوشه تكثير مي شه ، يك خوشه انگوراش مويز مي شه  و....)

جناب فرزين اضافه كرده اند: اين دفعه قرار است 9 بسته براي اجراي طرح تحول اقتصادي به اجرا گذاشته شود، كه مهمترين و سرنوشت ساز ترين اين بسته ها ، بسته حمل و نقل درون و برون شهري است كه بزودي ابلاغ مي شود.

خوب خدا را شكر ، خوشه كردن زندگيمان كمي به تأخير افتاد و حالا قرار است زندگيمان بسته بندي و كادو پيچي بشود. پس دغدغه خوشه ها را نداشته باشيد و براي مدتي موضوع خوشه ها را از ذهن مباركتان خارج كنيد.

من كه نمي دانم اين 9 تا بسته چيست ، ولي  مي توانم به عنوان كسي كه به اندازه سر سوزني از اين بسته ها سهم داره ، لااقل نامگذاري اين بسته ها را پيشنهاد بدهم.

ابتدا پيشنهاد مي دهم بجاي واژه بسته از واژه زيباي " كيسه" استفاده بشود  ، چون در اين بسته بندي خيلي ها براي خودشان كيسه مي دوزند! و اما اسامي پيشنهادي كيسه ها :

1- كيسه فانتزي مسافرت

2- كيسه انرژي (گاز ،برق و....)

3- كيسه نان ( كارمندان به اين كيسه بيش از همه مراجعه مي كنند)

4- كيسه حمام ( صابون،شامپو،انواع پودرهاي شوينده، سفيداب و ...)

5- كيسه آب گرم( امور پزشکی و درمان)

6- كيسه پول ( امور وام و اقساط )

7- كيسه گوشت ( مرغ ، ماهي، گوشت قرمز، بوقلون ،شترمرغ ،بلدرچين ، ميگو )

8- كيسه پلاستيك (  امور متفرقه ، عروسي ، دامادي، ختنه سوري، عمل پروستات و ساير موارد غير قابل پيش بيني)

9 – كيسه زباله ( اين كيسه ؛ كيسه اي است كه در اين كيسه بندي  بعضي ها براي خودشان مي دوزند و عوايد 8 كيسه ديگر را در آن نگه مي دارند)

البته  چون قرار است 9 تا بسته يا كيسه براي ما  بسته بندي يا  كيسه  دوزي كنند ، من كيسه برنج كه نقش اساسي در زندگي  ما دارد ، فراموش كردم. اين كيسه را در حال حاضر توي كيسه نان مي گذارم.

در خاتمه جوگير و احساساتي شدم و رفتم حياط خلوت ، با كلنگي در دست ،مي شكافم دل گرم زمين ،تا پس از كاوش بسيار به صد خون جگر ، با عرق هاي بسيار بر جبين پر چين و چروك ، بشكه نفتي بدر آرم و به دولت بدهم ، تا فروشد به دلار، سهم من را بدهد اما به ريال

خودمانيم ! تكه آخري را تو حياط خلوت خوب اومدم . مي دانم تو هم كيف كردي

راستي ! فرزين جان ، يك لحظه بيا تو حياط خلوت من ، گوش كن ! اگر قرار است قيمت تمام شده  بسته ها و كيسه ها را از مردم بگيري ، پس حق و حقوق آنها را هم جهاني و به روز و دلار بده . جان من يك چرتكه اي بينداز.

اصلآ بابا جان ، عدالت را  بي خيال ، مساوات را بچسب ، فرزين جان اگر دست كردي تو كيسه ، بايد به همه فرزندان ايران زمين پول نفتشون را به يك نسبت بدي .    

     آي بسته بسته بسته         ديگر شدم من خسته  

                                                                                            حميد هرندي

 

نوشته شده توسط حميد هرندي در 10:21 |  لینک ثابت   • 

دوشنبه نوزدهم بهمن 1388

حیاط خلوت حیات شلوغ من

       

                         خريد مدرك

ديروزپسرم گفت : بابا

علم بهتر است يا ثروت ؟

گفتم : علم

گفت : پس  چرا سر چهارراه

 علم را مي خرد دارا؟

گفتم : دارا از نداري مي خرد علم را

با اين فكر كه نويسد

 مشق دخترش سارا                                        حميد هرندي

          ****

 

 

                      پائيز بهاري

يادت هست سال ها پيش

از ما پرسيدند  بهار زيباتر است يا پائيز ؟

من آن روز گفتم : بهار

بعد از اين همه سال ، تازه فهميدم

پائيز همان بهار بود

كه بي حيا ، مي خواست زير باران زمستان

لخت و عريان

تن فروشد بهر باران

تا شود دنيا بهاران                                                 حميد هرندي

          ****

 

نوشته شده توسط حميد هرندي در 10:6 |  لینک ثابت   • 

شنبه هفدهم بهمن 1388

خوشه دو. استخوان لگن. دسته جارو

دو تا پا داشتم ، دوتا پاي ديگه هم قرض كردم و پا به فرار گذاشتم

در وبلاگم پيام گذاشته بود : از وقتي فيش حقوقي ام را در وبلاگ ديده است ؛ دچار افسردگي شديد شده است و من را مقصر اين افسردگي خودش مي داند.

آدرس منزل او را گرفتم  و به عيادتش رفتم. مرد ميانسالي پشت ميز كامپيوترش نشسته و به مانيتور كامپيوتر خيره شده بود.

به او سلام كردم ، فقط نگاهم كرد ، خانمش جواب سلامم را داد و گفت :  از آنروزي كه فيش حقوقي بد تركيب شما را در وبلاگتان ديده است ، به كامپيوتر زل زده و گاهي اوقات فقط اشك مي ريزد.

او را دكتر برديم و دكتر گفت : صاحب فيش حقوقي را پيشش بياوريد  ، تا باورش شود كه او با همين حقوق دارد به اصطلاح زندگي مي كند.

به خانمش گفتم : دواي درمان او در دستان من است و به زودي او را از اين حالت رها مي كنم تا برايتان بابا كرم برقصد.برايش تعريف كردم :

پرده اول :

یکی از آشنایان كه خدا را شكر وضع  مالي و زندگي آنها بسيار خوب است ، مي گفت : خانمي در هر هفته يكي دو روز براي نظافت و ساير امور به منزل  ما مي آيد ووضع مالي بسيار بدي دارند و با كار كردن در منازل گوشه اي از مخارج زندگي خود را تأمين مي كند، مي گفت : خانواده آنها با اين وضع در خوشه سه قرار گرفته اند.راستي اين  آشناي ما خودشان در خوشه دو قرار گرفته اند.

پرده دوم :

دوستي تعريف مي كرد: چند روز پيش يكي از اقوامش با پيكان مدل پائينش در يكي از خيابان هاي كرمان به شدت تصادف مي كند و در حال حاضر در بيمارستان حال و روز خوشي ندارد. مي گفت : يك خودرو مدل بالا ( هيوندا مدل آزرا)از روبرو مي آمده و طرف از ترس هزينه هاي بالاي تصادف با اين ماشين مي كوبد توي ديوار

پرده سوم :

چند روز پيش يكي از آشنايانم  زمين خورد ، او را به بيمارستان شهيد باهنر برديم ؛ پس از عكسبرداري ؛ تشخيص دادند استخوان لگن او به شدت آسيب ديده و او بايد فوري  عمل بشود و در پاي او پلاتين بگذارند.

او را به بيمارستان ارجمند منتقل  كرديم ، پس از تهيه عكس مجدد  و معاينه توسط دكتر عباس سالاري  او از بيمارستان مرخص شد.دكتر چند تا قرص استامينوفن به او داد و گفت چند روز استراحت كند و خوب مي شود.

ناگهان مرد ميانسال از پشت كامپيوترش  بلند شد، دسته جاروبرقي را برداشت و بطرف من حمله كرد و گفت : اين كه مي گي ، يعني چه ؟  دسته جاروبرقي به سرم خورد ؛ دو تا پا داشتم ، دو تا ديگه هم قرض كردم و پا بفرار گذاشتم.  راستي من كفشهايم را از ترس در منزل اين آقاي افسرده جا گذاشتم ، حيف كفش هاي ملي من !

                                                                                     حميد هرندي

نوشته شده توسط حميد هرندي در 8:10 |  لینک ثابت   • 

سه شنبه سیزدهم بهمن 1388

خوشه من سه تائیه

دويدم و دويدم                                               به يارستان رسيدم

يارانه هاي خود را                                         به سه خوشه خريدم

با خوشه هاي بي بار                                     هق هق كنان خنديدم

حامل هاي انرژي                                         به خوشه ام نديدم

دويدم و دويدم                                              تا به آمار رسيدم

كد رهگيري دادم                                          تحولي نديدم

رفتم تو عالم خواب                                       دكتر مدد چو ديدم

خط فقري هدفمند                                         به دور خود كشيدم

پول برقم چو ديدم                                        با قبض گاز تركيدم

ديگر براي قطره اي آب                                   يارانه اي نديدم

نه خواب بودم نه بيدار                                  آهي از دل كشيدم

رفتم سراغ پيت نفتم                                   يك قطره هم نديدم

گفتم : خدا قرار بود                                     آب و برقو پول نديم

سفره ما نفتي شه                                    ولي حالا خدايا

                              سفره بخواب نبينم

سفره من هدفمند                                      خالي از يك حبه قند

شكر شكر باقلوا                                          دستم دراز چون گدا

دكتر مدد كمك كن                                       به خوشه ام نظر كن

خوشه من مويزه                                        به جون تو عزيزه

آخر منم حق دارم                                       از سكوهاي نفتي 

                                   يك گالني نفت دارم

من معترض به خوشه                                 خوشه من بي  توشه

خوشه من سه تائيست                              يارانه اي به توش نيست 

دكتر مدد ، مدد كن                                    بساط خوشه جمع كن

خوشه ها پر اشتباست                              خوشه كارمند گداست

لياقتم يك خوشه                                        بقيه اش تو پوشه

دكتر مدد ،مدد كن                                     بساط خوشه جمع كن

                                                 حميد هرندي                              

نوشته شده توسط حميد هرندي در 8:49 |  لینک ثابت   • 

شنبه دهم بهمن 1388

حياط خلوت حیات شلوغ من

  برای دستان مهربانم

نمي دانم ، چرا دستم به قلم نميره ، پنجه هايم را حركت مي دهم ، انگشتانم را تا مي كنم ، مي مالم ، چندين مرتبه ، تكرار ، تكرار

باز قلم در اختيارم نيست ، حرفي را نمي تواند بر روي كاغذ بنويسد. باز انگشتانم را مالش مي دهم ، رامشون مي كنم  ، قربون صدقه شون مي رم ، كمي كرم نيوآ بر آنها مي مالم. به آنها قول مي دهم كه برايشان دستكش بخرم ، ولي باز حرفم را گوش نمي دهند و رام نمي شوند.

مي روم آنها را چند بار با صابون مي شورم و به آنها قول مي دهم كه براي روكم كني آنفلوانزاي خوكي، مرغي و بزي با كسي دست ندهم ، ولي نمي دانم چه مرگشان شده است و نمي توانند بنويسند. باز نازشان را مي خرم  ، به آنها مي گويم : مي روم بانك و يك دسته اسكناس از رئيس بانك مي گيرم  و آنقدر با آنها پول  مي شمارم كه از خوشحالي باورشان بشوند كه پولدار شده اند.

ولي باز ناز مي كنند  و خودشان را در اختيارم  نمي گذارند تا چيزي بنويسم.

مي روم گلفروشي ، برايشان  گل مي خرم ، گل ميخك ، گل نرگس ؛ گل ها را به دستم مي دهم ، مي گويم :گل ها در بين پنجه هاي شما چقدر زيبايند ، گلدسته هاي دستانت فرصتي براي عرضه اندام گل ميخك و نرگس  نمي دهند ، هر چه آنها را چاخان مي كنم ، با من راه نمي آيند و حاضر نيستند برايم بنويسند.

دستانم را بر مي دارم و مي روم حياط خلوت ، مي گويم : جگركانم ، عزيزانم ، شما را چه مي شود ، چرا با من چنين مي كنيد؟ من كه دست از پا خطا نكرده ام.

بغض دستانم مي تركد ، زار زار مي خندند  و با قهقه اي  بلند گريه مي كنند،  آنها را در آغوش مي گيرم، قربانتان بروم ،  چرا امروز دستم را نمي گيريد ، چرا با من لج مي كنيد؟چرا بفرمانم نيستيد؟ ببين برايت خودكار پاركر خريدم ، ببين چقدر خوشگل هست ، ديگر با خودكار بيك ننويسيد.

بغض امانشان نمي دهد ، به دست چپم مي گويم : تو ديگر چه مرگت هست  ، از تو كه نخواستم برايم بنويسي ، اين دفعه هر دو دستم زار زار گريه مي كنند، خودشان  را در آغوشم رها مي كنند ، آنها را مي گيرم ، نازشان مي كنم و عطر و ادكلن به سرو  رويشان مي ريزم.

تسبيح شاه مقصودم را برمي دارم و با آنها ذكر مي گويم ، دوباره به آنها گل نرگس و گل ميخك مي دهم ،  گريه مي كنند ، آنها را مي بوسم و مي گويم :حرف بزنيد  ، هق هق گريه امانشان نمي دهد .

دست چپم ، دست راستم را مي گيرد و او را به گوشه حياط خلوت مي برد ، آنها را به حال خودشان رها مي كنم ،دست چپم  ، دست راستم را غرق بوسه مي كند ، او را مي بويد ، گل هاي نرگسش را به او مي دهد ، مي گويد : همدستم ، آرام باش  ، مي دانم : كه خسته اي  ، 50 سال ، نه 51 سال  هر كاري كه از دستت بر مي آمده ، انجام داده اي ، هر گره اي را تو باز كرده اي ، از اول دبستان تا  امروز همه چيز را فقط تو نوشته اي ، من در  طول اين سال ها حتي يك كلمه ننوشته ام ، اصلآ من بلد نيستم كه بنويسم ، برادر خسته شده اي ، ولي گريه نكن ، تورا بخدا گريه نكن ، بيا با هم همدست بشويم و كارها را با هم انجام بدهيم ، تا خستگي از تن تو بدر رود، بيا يك مدتي استراحت كن و دست به سياه و سفيد نزن .

يبا با هم حال  اين آقا را بگيريم ، بيا همدست بشويم  و يك چند روزي برايش هيچ كاري نكنيم ، بيا امروز موقع ناهار ، قاشق و چنگال را از جايش تكان ندهيم  تا اين آقا بفهمد كه بدون ما حتي از گرسنگي مي ميرد، بيا فردا جوراب ها و لباس هايش را نپوشيم ، تا نتواند به اداره برود ، بيا وقتي  دستشويي و حمام رفت ، او را نشوريم ، تا  بو كند و بوي گندش همه جا را بردارد.

بيا وقتي رانندگي مي كند  ، دنده ماشين را برايش عوض نكنيم و فرمان را برايش نگيريم ، تا بخوره تو ديوار و سرش بشكنه و دلمان خنك بشه. بيا وقتي رفت بازار و خريد كرد ، دستامونو تو جيبش نكنيم و پول مغازه دار را ندهيم ، تا كاسبه خونش بجوش بيا و كتكش بزنه و كيف كنيم.

حرف هاي آنها را گوش مي دادم .دست راستم كمي آرام شده بود و ديگر هق هق نمي كرد. اززير چشمهايش من را نگاه كرد ، احساس كردم دلش برايم مي سوزد.

دست چپم را گرفت و اورا به گوشه حياط خلوت برد، ديگر نمي شنيدم  چه مي گويند ، يواشكي به گوشه حياط خلوت رفتم ، ديدم دست راستم دارد دست چپم را نصيحت مي كند و مي گويد : گناه دارد ، او كه بدون ما حتي نمي تواند مگسي را از خود دور كند، بيا با هم به روي او بپريم و او را حسابي قلقلك بدهيم ، بيا آنقدر او را پخ پخو (قلقلك) بدهيم تا از خنده روده بر شود.

دستانم ، جگركانم  به جانم افتادند ، آنقدر مرا قلقلك دادند تا به گريه افتادم .طفلكي ها  با دستانشان اشك هايم را پاك مي كردند ، آنها را در آغوش گرفتم و غرق بوسه كردم ، موهاي بهم ريخته ام را مرتب مي كردند و بر گونه هايم دست مي كشيدند ، صورتم را بين دو دست گرفته بودند و گرمايشان را به من هديه مي دادند و من هم  آنقدر آنها را بوسه كردم تا دست چپم واسطه شد تا دست راستم  اين مطلب  را براي شما بنويسد.

                                                                            حميد هرندي

نوشته شده توسط حميد هرندي در 10:7 |  لینک ثابت   • 

شنبه دهم بهمن 1388

حياط خلوت حیات شلوغ من

                                             حياط خلوت حیات شلوغ هوشمند بافتي

" حياط خلوت حیات شلوغ من" نام نوشته هايي است كه از اين به بعد در حياط خلوت مي نويسم. اين نوشته ها پچل نويس يا هذيان گويي هاي من است كه تحت  تاثير عواملي مانند : رفاه و آسايش ! ، روز مرگي ، گم شدن كارت سوخت ، خوشه بندي ، سبد غذايي ، رژيم غذايي (هرروز بايد يك سيب خورد ، چون آهن داره،يك موز خورد ، چون پتاسيم داره،يك پرتقال خورد ، چون ويتامين cداره ،ماهي خورد چون درد بي دوا داره) خط فقر و ساير موارد مشابه مي نويسم.

" حياط خلوت حیات شلوغ من" مربوط به اوقاتي است كه كارت سوخت يا همان كارت هوشمند عقلم مي سوزه و يا رمزش را فراموش مي كنم  و مي زنم جاده خاكي. خلاصه گفته باشم !

نوشته شده توسط حميد هرندي در 8:56 |  لینک ثابت   • 

شنبه سوم بهمن 1388

هدفمندکردن یارانه ها و خوشه سه (طنز تلخ خوشه ای)

                   جناب اقای حمید هرندی عضو محترم خوشه ۳

خبر نوید بخش عضویت جناب عالی در خوشه 3مرکز آمار ایران و هدفمند کردن یارانه ها و ریخت و پاش های زندگی شما را تبریک عرض می نمایم.

قدر مسلم در این خوشه بندی و خوشه چینی جناب عالی و خانواده شما حقی از ثروت های عمومی  و منابع طبیعی تجدید ناپذیر (نفت ، گاز و...)ندارید و یارانه ای به شما تعلق نمی گیرد ! ولی مطمئن باشید با اجرای این طرح قدرت خرید شما افزایش پیدا می کند  و شما می توانید بجای مرغ ، بوقلمون بخورید !

برای رفاه  و آسایش شما و خانواده  محروم از یارانه  جناب عالی توصیه ها و پیشنهادات زیر برای اجرا ابلاغ می شود :

1- یخچال خود را از برق بکشید ، 4 عدد کوزه ( سبو) خریداری کرده و آب خنک را از درون کوزه میل کنید.

2- فریزر را از برق بکشید ، برای فریز کردن یک چارک گوشت در ماه ، نیازی  به فریزر نیست.

3- لباسشویی خود را از برق بکشید و لباس هایتان را در نزدیکترین نهر آب  بشوئید.

4-اتو را از برق بکشید  ، برای اتو کردن لباسها ، به روش سنتی عمل کنید ، شبها لباس هایتان را زیر بالش و تشک خواب خود گذاشته و کله مرگتان را بگذارید.

5-لامپ ها را روشن نکنید و با تاریک شدن هوا  بخوابید و در صورت نیاز به روشنایی از چراغ موشو و چراغ بادی استفاده کنید.

6-استفاده از وسایلی مانند : چرخ گوشت ، آب میوه گیر ،آسیاب برقی ، خرد کن و...ممنوع است و شما می توانید از نمونه سنتی آن ( جوغن ) استفاده کنید.

7-استفاده از کولر چه نوع آبی و چه نوع گازی آن ممنوع می باشد و شما می توانید از نمونه سنتی آن ( بادبزن) استفاده کنید.

8- اگر از لحاظ تهیه بیده و جو مشکلی ندارید ؛خودرو خود را فروخته و یک عدد خر کروزخریداری کرده و در مصرف بنزین صرفه جویی کنید.

9-استفاده از بیوگاز بهترین پیشنهادی است که در خصوص صرفه جویی گاز به شما ارائه می شود ( با توجه به محصول تولیدی خرکروز ونوع مشابه آن توسط خودتان در تهیه بیو گاز)

10- در خصوص صرفه جویی آب ، سعی شود حداکثر در ماه یک مرتبه حمام بروید و برای قضای حاجت از دستشویی اداره و مکان های عمومی استفاده کنید.

11- با توجه به عدم  استفاده از تلویزیون و صرفه جویی در برق ، پیشنهاد می شود ، یک من سماق خریداری کنید و شب ها  و در اوقات فراغت بمکید.

 در خاتمه لازم می دانم عضویت شما را به خط فقر محترم نیز تبریک عرض نمایم  که یکی از اعضایش موفق به حضور در خوشه 3 شد.

                                      یک بغل خوشه یارانه نثار تو باد

                                        دکتر مدد رئیس خوشه بندی

جهت استحضار جناب آقای دکتر مدد و سایر کارشناسان خوشه بندی و مدافعان طرح هدفمند کردن بدبختی بیش از پیش کارمندان و حقوق بگیران حکم حقوقی خودم را با مدرک کارشناسی با ۲۶ سال سابقه خدمت  در قالب یک خوشه تقدیم  می کنم.

توضیح اینکه هزینه ها برای یک خانواده ۴ نفره با حداقل قیمت و قطره چکانی حساب شده است.

فکر کنم ۱۱۳۶۷۳۹ ریال تهش ماند.خواهش می کنم کمک کنید با این مبلغ باقی مانده چگونه ازپس تحصیل فرزندان ُ.دوا و درمان.مسکن  و سایر هزینه ها برآیم.

 الهی همتون خوشه سومی و خوشه چهاری بشین تا بفهمین خوشه کردن زندگی مردم چه حالی داره

نوشته شده توسط حميد هرندي در 23:2 |  لینک ثابت   • 

پنجشنبه یکم بهمن 1388

هدفمند كردن يارانه ها و خوشه اي كردن زندگي مردم

 

كارمندم ، تلنگي از خوشه

تا بحال وقتي  اسم خوشه را مي شنيدم ،  ياد خوشه انگور مي افتادم و دهنم آب می افتاد و يا مي ترسيدم و ياد بمب خوشه اي مي افتادم .

ولي اين روزها تا اسم خوشه را مي شنوم ، زندگي ام به لرزه مي افتد و خوشه  خوشه مي شوم و زير بمب خوشه اي  گراني ،ماليات ، بيمه ،عوارض ،قبوض آب ، برق، گازو...، وام ها و ساير هزينه ها  طوري حقير و ريز ريز مي شوم ، كه در خوشه بندي دكتر مدد ( رييس مركز آمار ايران) و ساير برنامه ريزان ديده نمي شوم.

حق هم همين است ، كارمند 26 ساله خدمتي مانند من و امثال من ،نبايد در خوشه بندي و خوشه سازي دكتر مدد جايي داشته باشند. بيچاره ! تو بقول بافتي ها ! حتي تلنگي از خوشه هم نيستي ! تو تلنگي از خوشه مويزي هستي كه در گذر ايام حسابي چلونده شده اي و در خوشه بندي  و خوشه چيني برنامه ريزان ديده نشده اي و جايي نداري!

و غريبي روزگار اينجاست ! كه در صندوق خوشه بندي خوشه چينان ، خانوار چهارنفره كارمند 26 سال خدمت ، نبايد خوشه بچيند و يارانه خوشه اي بگيرد. گرچه اگر هم مي گرفت نمي توانست به زندگي خوشه خوشه شده اش سروساماني بدهد.

توقعي نيست ، وقتي قانون گذاران بهارستاني ،حقوق هاي بالاي 4 تا 5 ميليوني مي گيرند ، تعريف خوشه و زندگي خوشه اي مردم  چنين از توي صندوق خوشه بندي برنامه ريزان و دكتر مددها كه به لطف عضويت در هيئت علمي دانشگاه ها آنها هم حقوق هاي بالاي 4 تا 5 ميليوني مي گيرند ،  بيرون آيد !                                                                                      حميد هرندي

نوشته شده توسط حميد هرندي در 9:17 |  لینک ثابت   • 

یکشنبه بیست و دوم آذر 1388

سير تاريخي فعل "نكن" در شهرستان بافت(طنز)

                                            

دوره گوكو رفتن وزير شلواري پوشيدن

اينقدر ونگ ونگ نكن ، رو لباسات قي نكن ، گولو(1) را اينقدر تو دهنت نكن ، قبايه هايت (2) را  خيس نكن ، ننه ات را اذيت نكن ، گا لش هاي بابايت را  تو باغچه پرت نكن ، شب ها تو جات شاش نكن ،تو ماستدون (3) ننه ات دست درازي نكن ، اينقدر رنگوبازي (4) نكن ، زير دامن نرگس خانم را نگاه نكن ، دختر عمويت را اينقدر پخ پخو (5) نكن ، دماغت را با آستينات پاك نكن ، تو خزينه حمام زهراب نكن.

دوره دبستان

كفشات را لنگه به لنگه پات نكن ، موقع رفتن به مدرسه قلي زردو را اذيت نكن ،برگ هاي دفترچه ات را پاره نكن ،مدادت را تو دهنت نكن ،‌به دختر هاي  دبستان حافظ نگاه نكن ،مشق هاي دوستت را خط خطي نكن ، با دختر نرگس خانم آمپول بازي نكن ،به بابات اينقدر نيقو (6)نكن ،‌روي ديوار مردم شاش نكن ،دوچرخه دوستت را پنچر نكن ،تو سوراخ كليد مردم چوب نكن ،تو كلاس درس بو نكن ،اينقدر چپل بازي و لپر بازي (7) نكن .

دوره راهنمايي

اينقدر آتاري بازي نكن ، به طرف چراغ ها سنگ پرت نكن ،اينقدر گوگوش را نگاه نكن ، خر مردم را سيخ نكن ،جاهاي بدبد فيلم ها را نگاه نكن ،با دختر نرگس خانم خم جيكا بازي نكن ، شب هاي پنج شنبه به كارهاي بابات نگاه نكن ، عكس هاي لختي نگاه نكن ،ماش تو خودكارت را به طرف معلم پرتاب نكن ،پستون بند هاي تو مغازه مشهدي عوض را ورانداز نكن .

دوره دبيرستان

با كامپيوتر بازي نكن ،تو حموم دست از پا خطا نكن ،تو امتحان تقلب نكن ، زنگ همسايه را نزن و فرار نكن ،با دختر نرگس خانم صحبت و نامه نگاري نكن ،  با بابات دعوا نكن ، دخترهاي دبيرستان هفده شهريور را متلك بارون نكن ،چشم چروني نكن.

دوره دانشگاه

اينقدر با دخترها چت نكن ، شب ها براي شام دير نكن ،تو سياست دخالت نكن ،با دخترهاي مردم هر كاري دلت خواست نكن ، با دختر نرگس خانم دل و قلوه رد و بدل نكن ، جوراب هاي بابات را به پات نكن ،اينقدر هوس پيتزا نكن ،شلوار خشتك كوتاه ( فاق كوتاه) به پات نكن ،از كارت سيباي بابات برداشت نكن.

دوره سربازي

از اوامر سرپيچي نكن ، براي فرار از رژه بيگاري نكن ، از سربازي فرار نكن ،با سركار استوار بد رفتاري نكن ،با اسلحه بازي نكن ،مرخصي هايت را با دختر نرگس خانم حرام نكن ،به فرمانده ات بي احترامي نكن ،به آينده ات فكر نكن ،پوتين هاي دوستت را پات نكن.

دوره كارمندي

از مرخصي استعلاجي استفاده نكن ، فيش حقوقي ات را با مدير مقايسه نكن ،از تلفن اداره استفاده نكن. همكارت را با دختر نرگس خانم ورانداز نكن ،خودروي مدیر را خط خطي نكن ، اينقدر ريشت را كوتاه نكن ، لباس آستين كوتاه نكن ، پشت سر همكارت غيبت نكن ،از اموال بيت المال استفاده نكن،جلو مدير اينقدر چاپلوسي نكن ،فكر اضافه كاري و پاداش نكن ،به شكم سير و بالاي خط فقر فكر نكن .

دوره ازدواج

جلو مادرت با زنت شوخي نكن ، به زنت خيانت نكن ، زنت را با دختر نرگس خانم مقايسه نكن ، اون يكي موبايلت را قايم نكن ، عكس هاي قبل از ازدواجت را نگهداري نكن ،غير از زندگي مشترك فكر ديگر نكن ، با مادر زنت اينقدر شوخي نكن.

دوره پدر شدن

پوشك بچه را دير به دير عوض نكن ،بچه را تنبيه نكن ،اينقدر خونه را كثيف نكن ،بچه ات را به كتك زدن بچه دختر نرگس خانم تشويق نكن ،مثل جوونها شلوار جين پات نكن ،اينقدر پاسوربازي نكن، ماشينت را جلو خانه مردم پارك نكن .

دوره پيري

اينقدر دست تو بينيت نكن ،عصايت را هر كجا پرت نكن، براي بچه ها مزاحمت ايجاد نكن ،با پيرزن هاي ديگر معاشرت نكن ، به بيوه شدن دختر نرگس خانم توجه نكن ، هوس سفر با بچه ها را نكن ،اينقدر به بچه ها نيقو نكن ، بخاطر پروستاتت تو شلوارت شاش نكن ،اينقدر كرست هاي روي طناب همسايه را ورانداز نكن ،به سراي سالمندان فكر نكن ،تو وصيت نامه ات هيچ كس را فراموش نكن ،اينقدر به من گزكي (8) نكن

بعد از مرگ

خدا تو را بيامرزد ، تا زنده بودي چقدر به تو گفتم اينكار رانكن  ، اون كار را نكن.راحت شدي.حالا هر كاري كه خواستي بكن. راستي گور به گور بشي اينقدر به قبر نرگس خانم  فكر نكن.

1- گولو (پستانك)     2-قبايه (پارچه اي كه بجاي پوشك استفاده مي شد)    3-ماستدون (صندوقچه اي كه آجيل و شيريني و.. درآن نگهداري مي شد)            4- رنگوبازي ( غلتاندن چرخ كهنه دوچرخه ،موتورسيكلت و....)       5-پخ پخو (قلقلك دادن)           6- نيقو (دهن كجي )       7- چپل بازي و لپر بازي (بازي هايي كه با چوب و سنگ برگزار مي شد)               8- گزكي ( ادا در آوردن)   گوكو رفتن (چهار دست و پا رفتن)

                                                             حميد هرندي

 

نوشته شده توسط حميد هرندي در 9:42 |  لینک ثابت   • 

سه شنبه هفدهم آذر 1388

خبر فوری ، فوری

   

        

در یک اتفاق نادر و شگفت انگیز،بغض ابرهای کرمان ترکید و ناودان خانه ما از شوق این ترکیدن ،چند ساعتی هست که دارد اشک شوق می ریزد.

راستی برف پاک کن خودروهای کرمان هم که چند سالی بیکار و حسابی تن پرور شده بودند ، با خوشحالی در حال رقصیدن هستند و آب این طرف و آن طرف می پاشند.

بنا به اخبار رسیده در اثر ترکیدن بغض ابرها،پشت گوش خر نگاری نیز تر شده است.                                                             

 

نوشته شده توسط حميد هرندي در 22:8 |  لینک ثابت   • 

پنجشنبه چهاردهم آبان 1388

گفت وگوي هوشمند بافتي با شهرستان بافت قبل و بعد از ترك بافت

 

* قبل از ترك بافت :

هوشمند بافتي :بله ! خيلي انتظار برايم سخت بود

بافت : مي خواي تركم كني ؟

هوشمند بافتي : نه ! حتي فكرش را هم مكن

بافت : دوستم داري ؟

هوشمند بافتي : البته ! خيلي زياد

بافت : تا بحال بمن ظلم و بي انصافي كرده اي ؟

هوشمند بافتي : نه ،اين كه اصلآ سوال كردن نداره

بافت : منو مي بوسي ؟

هوشمند بافتي : هر فرصتي كه گير بياورم

بافت : تنهايم مي گذاري ؟

هوشمند بافتي : ديوانه اي ، من از اون جور آدم ها نيستم

بافت : مي توانم براي عمران و توسعه ام به تو اعتماد كنم ؟

هوشمند بافتي : بله

بافت : عزيزم

* بعد از ترك بافت :

 كافيه مطالب را از پائين به بالا بخوانيد

نوشته شده توسط حميد هرندي در 9:23 |  لینک ثابت   • 

سه شنبه بیست و هشتم مهر 1388

آداب و معاشرت خوكي سوغات آنفلوانزاي خوكي

       

 

                               

مثل خوك سرش را پائين انداخته و از كنارم مي گذرد ، ديگر دستش را به گرمي نمي توانم بفشارم  و روي چون ماهش را جرأت  بوسيدن ندارم.

گردنش را مانند گراز ( خوك نر ) گرفته و حتي بطرفم نگاهي هم نمي اندازد، دستم براي گرمي دستانش بي تابي مي كند ، وقتي به گرمي دستانم را فشار مي داد ، دستگاه ايمني بدنم بكار مي افتاد تا افسردگي هايم بهبود يابند و فشارهاي عصبي  در پناه فشاردادن دستهايم  رنگ  ببازند.

در جايي خوانده بودم : آدمي براي ادامه حيات به چهار بار بغل كردن ‌، براي حفظ سلامت به  هشت بار و براي رشد يافتن و تعالي به 12 بار بغل كردن اطرافيان و دوستان در روز نيازمند است.

خدا لعنت كند اين خوك را كه همان حداقل ها را كه يك دست دادن در روز بود و بوسيدن در مناسبت ها از ما گرفت.

دلم براي دست دادن با تو خيلي تنگ شده است ، در اين پائيز بي مهري ، به گرمي  دستانت خيلي محتاج بودم . كاش مانند فردوسي مي توانستم ندا سر دهم :

سر خوك را بگسلانم ز تن

منم بيژن گيو لشكر شكن

ولي اطلاعيه اي  كه روبرويم  نصب شده است مرا از بيژن بودن وا مي دارد. در آن نوشته شده است : امتناع از دست دادن و روبوسي را نوع دوستي تلقي كنم و آداب معاشرتم را به پاي  خوك و آنفلوانزايش بريزم تا زودتر تشريف ببرند.

از راه دور دستت را مي فشارم  و  رويت را مي بوسم. چون مي خواهم حياتم را ادامه دهم و سالم باشم تا رشد كنم و به تعالي برسم.                                              حميد هرندي

نوشته شده توسط حميد هرندي در 9:18 |  لینک ثابت   • 

پنجشنبه بیست و سوم مهر 1388

آخرين جلسه دادگاه دمپخت هندي (دمپخت طنز )

                          

جلسه دادگاه در آميزه اي از شور ، شعف و پايكوبي كارمندان و برنج خورهاي هندي آغاز شد.برنج هاي هندي با لباس هاي شيك و زيبا در در جاي جاي جلسه حضور داشتند.

محسن بر روي دوش دوستان ( محمد.ك ، غضنفر سر كوچه ‌،كاسب كار و...) با تشويق  حاضران وارد جلسه شد .انبوه كارمندان و برنج خورهاي هندي با شعار محسن دوستت داريم ، محسن بيا اينجا او را مورد تفقد قرار دادند.

متهمان پرونده جلسه قبل در محيطي  آكنده  از صلح ، صفا و دوستي با چهره هاي بشاش  در كنار محسن ، كمال  ملكي ، آريا ، كريستال و...نشسته بودند .مدير كل استاندارد تهران با چهره اي عبوس در گوشه اي از دادگاه كز كرده بود.

خانواده مرحوم مندليف با توجه به اهانت هايي كه در جلسه قبل به عناصر جدولشان شده بود ، در جلسه حضور نداشتند.

محسن كه بيش از هر زمان ديگر قد كشيده بود ، ناگهان به طرف مهدي پور هاشم (مدير كل استاندارد تهران ) حمله ور شد و داد زد : ديدي نتايج پاتولوژي چي بود ؟ پس كو سم هاي مايكوتوكسين ، سرب ، آرسنيك و كادميوم كه مي گفتي ؟

طوبي و آقا آريا ، محسن را آرام كردند و رئيس دادگاه از رئيس ستاد ملي بررسي سلامت برنج خواست نتايج بررسي و آزمايش هاي خود را براي دادگاه ارائه نمايد.

 *رئيس ستاد ملي بررسي سلامت برنج گفت : وزارت بهداشت ، درمان وآموزش پزشكي با روش هاي علمي آزمايشگاهي  و سم شناسان دانشگاهي با نظارت حراست وزارت بهداشت و موسسه استاندارد در دو مرحله انواع و اقسام آزمايش ها را روي برنج هاي داراي مجوز ! هندي انجام دادند و نتايج پاتولوژي نشان مي دهد كه اين طفلكي ها هيچگونه آلودگي ندارند و مردم بخورند هيچ مرگشان نمي شود.

* رئيس دادگاه :شما تا بحال كجا بوديد ، منظورم  همين ستاد سلامت برنج است .

* رئيس ستاد سلامت برنج : آقا در وزارت بهداشت  همه درگير  آنفلوانزاي خوكي هستند.

* رئيس دادگاه : آيا  شما امنيت شكم برنج خورهاي هندي را با اين اطلاعيه تضمين مي كنيد ؟

* رئيس سلامت برنج : وزارت بهداشت  مي گويد با آزمايش هاي ما هيچ انحرافي از ضوابط و معيارهاي بهداشتي در اين برنج ها مشاهده نشد.

* رئيس دادگاه : كدام برنج ها؟

* رئيس سلامت برنج : برنج هاي داراي مجوز!

* رئيس دادگاه از  رئيس سازمان استانداردمي خواهد براي توضيح پاره اي از مسائل به جايگاه بيايد.

* رئيس دادگاه : آقا شما بگوييد هدف از راه انداختن اين جنجال برنج و رسانه اي كردن آن چه بود ؟ چرا چند روز قبل آلوده بودن  برنج ها در بوق و كرنا كرديد و حالا ساكت شده ايد ؟ آيا دست هاي ديگري در قابلمه برنج خارج از موسسه شما  و در خبر سازي اين طفلك ها نقش داشته است ؟ آيا عمدآ مي خواستيد براي شكم مردم نگراني ايجاد كنيد ؟

* رئيس سازمان استاندارد : آقاي رئيس  ، ما شنيده بوديم هر وقت تيم هاي فوتبال مي بازند ، مي گويند بايد  يك شوك به تيم وارد شود  ،ما هم مي خواستيم به تيم برنج يك شوك وارد كنيم ، اين آقا محسن اينها خيلي قد كشيده بودند و پزشان بالا رفته بود  و خيلي  به قيمت و  وجودشان  فخر مي فروختند.

* رئيس دادگاه : واقعآ هدف شما همين بود ؟

* رئيس سازمان استاندارد: نه آقا ، همين جوري گفتم .

* رئيس دادگاه : آيا برنج هاي هندي پشت پرده دارند؟ منظورم اين است كه زير دمكش و لبپوي برنج ها ماجرايي هست يا خير ؟

* رئيس سازمان استاندارد: آقا من نمي دانم  ، ولي اون آقايي كه آنجا نشسته  ، آقاي قاسم علي حسني رئيس اتحاديه بنكداران مواد غذايي تهران  را مي گويم ، اين آقا مي گويد : ريشه اين ماجرا يك سوتفاهم اقتصادي بوده ؛ كه ميان برخي ارگان هاي دولتي با بخش هاي خصوصي ايجاد شده است و اصل ماجرا مسئله مادي بوده و طفلك محسن اينها سالم هستند.

* رئيس دادگاه :خطاب به رئيس سلامت برنج  ، آيا شما گزارش خود را به كميسيون كشاورزي مجلس داده ايديا خير ؟ چون قرار بود اين كميسيون گزارش را به مردم بدهد.

* رئيس سلامت برنج : نه آقاي رئيس ، وزارت بهداشت خودش اعلام كرد.

* كارمندان و برنج خورهاي هندي  در اين لحظه شعار مي دهند :

ما بخوريم  يانخوريم ، ما بخريم يا نخريم

* محسن و دوستان جواب مي دهند :

* اي بدبخت بيچاره        اينها همه شعاره

ما سالم و تميزيم            الك شده ، عزيزيم

سرب و جيوه نداريم       از استاندارد بيزاريم

در اين لحظه جمعيت به طرف  محسن ؛ آريا ،مينو و...حمله مي كنند و هر كدام يك كيسه بر دوش مي گذارند و ختم دادگاه اعلام مي شود.        

                                                                      حميد هرندي

 

نوشته شده توسط حميد هرندي در 6:5 |  لینک ثابت   • 

یکشنبه دوازدهم مهر 1388

بافت شناسي

                                                   

                       كلاس درس جغرافيا با حضور شهردار و هوشمند بافتي

معلم :سلام بچه ها ، امروز درس جغرافيا داريم ، پسرم اسم شما چيست ؟

شاگرد : آقا من سيف الهي هستم ، شهردار كرمان

معلم : فسقلي اسم تو چيست ؟

شاگرد : آقا من هرندي هستم ، بچه بافت ، آقاي سيف الهي به من مي گه : هوشمند بافتي

معلم :خوب بچه ها ، اول سالي چند تا سوال از شما مي كنم  ، اگر راست گفتيد يك صد آفرين به شما مي دهم. اول از آقاي شهردار مي پرسم ؟

خوب پسرم ، اگر توانستي اسم 3 تا شهرستان در استان كرمان نام ببري كه با حرف ( ب ) شروع شوند؟

سيف الهي : بم ، بردسير، زرند

معلم : زرند  كه با ( ب ) شروع نمي شود .

سيف الهي : خوب ، برند ،

معلم :  برند ديگه كجاست ؟

سيف الهي :برند همان زرند است ولي با حرف ( ب) شروع شده .

معلم : خوب ، هوشمند تو بگو ببينم.

هوشمند : بافت ، بم ، بردسير

شهردار : آقا اشتباه گفت ،بافت يكي از شهر هاي  استان يزد مي باشد.

معلم : نه  عزيزم ، درست گفت ،بافت از شهرستان هاي استان كرمان است ، اوني كه تو مي گي  ، بافق است و با بافت فرق دارد.

هوشمند : آقا معلم ! من پارسال هم به شهردار گفتم :بافت جزو استان كرمان است و اسم آن را روي تابلوهاي راهنماي خروجي شهر بنويسيد ، ولي اينكار را نكرد.

معلم : حتمأ شهردار منظوري نداشته و شايد فكر مي كرده بافت همان بافق است.

هوشمند : آقا معلم ، نگاه كنيد من اين عكس ها را امروز گرفتم ، ببينيد از مركز استان به همه جا مي شود رفت ؛ غير از بافت

آقا معلم ، حالا ما كه بافتي هستيم و مي دانيم راهش كجاست ؛ ولي اگر يك غريبه اي مانند خود شهردار خواست به بافت برود ، چكار بايد بكند ؟

معلم : راست مي گويي ، من هم رفتم تو فكر ؛ حالا به نظر تو چكار كنيم؟

هوشمند : آقا ! به شهردار تكليف شب بدهيد كه از روي جملات زير 10 مرتبه بنويسد:

1- بافت يكي از شهرستان هاي استان كرمان مي باشد  ، راه دارد ، جاده دارد، اسمش را مانند زرند بر روي تابلوها بنويسيد.

2 – چرا در اين دو سال اسمش را ننوشتيد؟

3- اگر باز هم شهردار ،  بافت به اين بزرگي را روي نقشه جغرافيا نديد و اسمش را روي تابلوها ننوشت ، بافتي ها مي روند ، شوراي شهر به پروفسور سلاجقه كه بافتي است مي گويند : كه به مهندس صنعتي كه تقريبأ  او هم بافتي است، بگويد ، كه از مهندس شريعت كه او هم بافتي است بپرسد ؟ كه مهندس داوري كه او هم بافتي است  چرا  به مهندس اسلامي معاون شهردار كه او هم بافتي است سفارش بافت را نمي كند كه اسمش را روي تابلوها بنويسند.

معلم : اگر با اين تكيف شب باز هم شهردار اسم بافت را ننوشت چكار بكنيم؟

هوشمند : هر كس خواست بافت برود ، بيايد سه راه سيلو ، از همان جاده اي كه بطرف سيرجان و رفسنجان مي رود ، حركت كند تا برسد به پليس راه ، آنجا از پليس سوال كند راه را نشانش مي دهند . اگر بلد نشد برگردد كرمان ؛ برود چهار راه دانشگاه آزاد ، از همان جاده اي كه بطرف جوپار و بهرامجرد مي رود حركت كند تا برسد به نگار ؛ آنجا از هر كس بپرسد ، راه را نشانش مي دهند.

شهردار : آقا  ! قول مي دهم بافت را هم مانند ديگر شهرها روي تابلوها بنويسم ، من تا بحال فكر مي كردم بافت جزو استان يزد است  .

هوشمند : اون كه مي گي بافق است  وبا بافت فرق دارد

 

                                                                                        

نوشته شده توسط حميد هرندي در 10:4 |  لینک ثابت   • 

چهارشنبه هشتم مهر 1388

دادگاه دمپخت برنج هندي (طنز تلخ با مزه مواد سرطاني)

    

                                     شایعه  آلوده بودن برنج های هندی به مواد سرطانزا    

* متهمين :محسن ، مژده ، مينو ، آفرين ، خاطره ، آريا ، مه كلاستيك ، پاندا ،كريستال ، كمال ملكي ،جادوگر ،181 ،گمرك ايران ،وزارت بازرگاني ،وزارت جهاد كشاورزي ، صدا و سيما ،مؤسسه استاندارد و تحقيقات صنعتي ،وزارت بهداشت،درمان و آموزش پزشكي و مركز تحقيقات كشاورزي پنجاب هند

* شاكيان : كارمندان محترم دولت ،مستضعفان و هرآنكس كه دمپخت هندي خورده است.

* حاضران در جلسه : هرآنكس كه دمپخت هندي نخورده ، خانواده هاي بزرگوار مسوولان وزارت بازرگاني ،جهاد كشاورزي ،صدا و سيما ،سازمان استاندارد ،وزارت بهداشت و...،خانواده مندليف وموش هاي آزمايشگاهي

جلسه دادگاه در فضايي آكنده از شميم برنج ايراني كه در قسمت حضار دادگاه به مشام ميرسيد آغاز شد.در قسمت متهمان قابلمه دمپخت محسن كه هر دانه اش اندازه خودكار بيك قد كشيده بود به چشم مي خورد.

موش هاي آزمايشگاهي خوشحال و رقص كنان به پايكوبي در قسمتي از دادگاه مشغول بودند و دل خوش از اين بودند كه مردم ايران  براي آلوده بودن برنج هاي هندي نقش آنان را بازي مي كنند.

خانواده مرحوم مندليف  كه  به عناصر جدولشان برچسب سرطانزا زا بودن را  زده بودند ، حيران و پكر به چشم مي خوردند درست برعكس قسمت حضار كه همگي باد در غبغب انداخته بودند و هرازگاهي دستي بر شكم مباركشان كه تهي از برنج هاي هندي بود مي كشيدند.

- رئيس دادگاه خطاب به شاكي پرونده احدي از كارمندان دولت مي خواهد كه شكايت خود را مطرح بكند.

- شاكي : من كارمند محترم دولت با 26 سال خدمت با توجه به اينكه در زير خط فقر زندگي مي كنم و توان خريد برنج ايراني را نداشتم ، مجبور به خريد برنج هاي هندي شده ام و چون مي گويند : اين برنج ها به  سم آرسنيك ،فنول ، كادميوم ، سرب  و جيوه آلوده هستند از همه اين متهمان شاكي هستم.

- رئيس دادگاه : صريحآ اعلام كنيد از چه كساني شاكي هستيد.

- شاكي : من از محسن ،كمال ملكي ، مژده وبقيه اين بدجنس هاي سرطاني ،صدا و سيما،وزير بازرگاني ، وزير بهداشت ،درمان و آموزش پزشكي و سازمان استاندارد و... شاكي هستم.

- رئيس دادگاه :آيا شما براي خود وكيل گرفته ايد؟

- شاكي : نه آقاي رئيس ، با توجه به اينكه من كارمند هستم و هزينه هاي وكالت بسيار بالا مي باشد خود دادگاه برايم وكيل تسخيري(وزير بهداشت،درمان و آموزش پزشكي) گرفت  ، ولي متأسفانه ايشان هم طرف متهمان را گرفت و از آنان دفاع مي كند.

آقاي رئيس !ما چند سالي است با توجه به گراني برنج ايراني ، از برنج هندي استفاده مي كنيم و نمي دانستيم اين برنج ها به مواد سرطانزا آلوده هستند ، مگر نه برنج را نيز مانند گوشت ، ماهي و مرغ از سبد غذايي خود حذف مي كرديم و نان خشك مي خورديم.

- رئيس دادگاه : آيا شما عوارضي در بدنتان احساس مي كنيد .

- شاكي : نه آقاي رئيس ،ما كارمندان خيلي پوست كلفت هستيم ، تا بحال در مقابل جنون گاوي، آنفلوانزاي مرغي و خوكي،روغن نباتي جامد با اسيد ترانس بالا سربلند بيرون آمده ايم و حاضريم چند كيلو برنج ايراني بگيريم و نقش موش هاي آزمايشگاهي را براي برنج هاي هندي بازي كنيم.

اصلآ آقاي رييس ، چرا موسسه تحقيقات كشاورزي پنجاب هند ،سازمان استاندارد و كميسيون كشاورزي مجلس را به زحمت مي اندازيد،بيائيد همه اين برنج ها را روي ما تست كنيد.

- برنج محسن : آقا ايشان دارد تهمت مي زند ، اگر ما آلوده بوديم ، چرا آنقدر در صدا و سيماي شما قد مي كشيديم ؛يادتان هست در ماه رمضان قبل از افطار چقدر از ما تبليغ شد ، آقا دست هايي در كار هست تا ما را نخرند،حتمآ برنج هاي ايراني روي دستشان باد كرده است.

- برنج كمال ملكي : اقاي رئيس !اين آقا هر چه دلش خواست گفت ، تقصير ما هست كه اين افراد گداوگشنه را در اين چند سال سير كرديم ،كارد توي شكمتان بيايد ، اگر آلوده بوديم چرا سرتان رافداي شكمتان كرديد؟

- شاكي : محسن جان ، مژده جان ؛عزيز دلم كمال ملكي ، ناراحت نشويد ،خوتان مي دانيد كه ما چقدر شما را دوست داريم،قربان قد بلندتان بروم

آقاي رئيس !سوال من اين است . در اين چند سال اين همه برنج كه با الاغ و قاطر وارد مملكت نشده ، چرا گمرك آنها را ترخيص كرده ، چرا وزارت بازرگاني آنها را وارد كرده ، چرا صدا و سيما تبليغ كرده.

آقاي رئيس ! شما براي ما وكيل تسخيري گرفتيد ، خانم وزير را مي گويم، اين خانم بجاي اينكه از ما و سلامت جامعه دفاع كند ، آمده طرف محسن اينها را مي گيرد و مي گويد محسن ، مژده ، خاطره ، آريا ، كمال ملكي و...اصلآ آلوده نيستند، هندي ها خودشان مي گويند ، ما آلوده هستيم، ولي خانم وزير مي گويد :آنها آلوده نيستند.

- رئيس دادگاه : آيا شما حرف و خواسته ديگري داريد؟

- شاكي : بله ، من مي خواهم بفهمم ، تكليف اين همه سرب ، جيوه ،آرسنيك ، فنول ، كادميوم و...كه ما در اين چند سال خورديم چه مي شود ؟آقاي رئيس ! ما كارمند هستيم و در زير خط فقر زندگي مي كنيم ، اگر ما اين همه فلزات سنگين را خورده ايم، دستور دهيد ما را بازيافت كنند و فلزات ما را بفروشند و پولش را بدهند به صدا و سيما ، تا براي برنج ايراني تبليغ كند.

آقاي رئيس ! من هشدار مي دهم ! ممكن است محسن ، مژده ، مينو ، آفرين ، خاطره ، آريا ،كمال ملكي و...لباس هايشان را عوض كنند و به اسم ديگر به بازار بيايند ، شما بايد مواظب لباس پوشيدن اين برنج ها باشيد ، آخر ما شنيده ايم، بعضي از اين برنج ها مي خواهند خودشان را  به اسم برنج ايراني جا بزنند.

آقاي رئيس ! پول تبليغات برنج محسن را از صدا و سيما بگيريد و به كساني كه برنج محسن را بر اساس تبليغات آنها خوردند ، بدهيد تا آخر عمري چند كيلو  برنج ايراني بخرند و دلي از عزا در بياورند.

آقاي رئيس ! من تقاضاي اشد مجازات را براي مسوولان امر دارم و خواهشمندم آنها را به خوردن چند سال برنج هندي قصاص كنيد.

- رئيس دادگاه : يك نفر از متهمان به نمايندگي بقيه بيايد و از خودشان دفاع كند.

محسن در جايگاه حاضر مي شود.

- رئيس دادگاه : آيا شما قسم مي خوريد كه به مواد سرطانزاي آرسنيك  ، جيوه ، فنول ، كادميوم و سرب آلوده نيستيد ؟

- محسن : نه خير ، من قسم نمي خورم ، من كه علم غيب ندارم ، اگر من آلوده بودم ، چرا دولت شما من را خريد، چرا صدا و سيماي شما آنقدر از من تعريف كرد و من را به سفره هاي افطاري مردم دعوت كرد ؟

آقاي رئيس !از كجا معلوم كه بحث حق حساب در كار نباشد و چوبش را ما بيچاره هاي هندي بايد بخوريم ، چرا در اين چند سال ما آلوده نبوديم ، حال كه برنج ايراني بعلت گراني روي دستشان باد كرده ، ما آلوده شده ايم؟

آقاي رئيس ! لباس ما را با لباس برنج هاي خودتان مقايسه كنيد ، ببينيد ما چقدر خوشگل هستيم ، به زبپ دامن و لباس زير من دقت كنيد كه چقدر مرتب و تميز هستند  ، لباس هاي برنج هاي خودتان را نگاه كنيد ، يك تكه گوني يا چلوار سفيد با آن اسم هاي خنده دار دم سياه و...

آقاي رئيس !چرا همان روز اول از ما نمونه برداري نكرديد ؟ چرا ما را قرنطينه نكرديد ؟من به وزير جهاد كشاورزي  توصيه مي كنم ، اين راه حمايت از برنج كاران داخلي نيست .

من نمي دانم در كشور شما متولي اصلي حفظ بهداشت  و سلامت مردم با كيست ؟ اگر وزارت بهداشت ، درمان و آموزش پزشكي متولي است ؟كه خانم وزير كه دكتر هم هستند ، گفتند كه ما سالم هستيم و ما را دوباره معاينه كنند. اگر سازمان استاندارد متولي است ، توي اين چند سال كجا بوده؟ چرا به برنج هاي اروگوئه اي وتايلندي كه با كوپن به مردم مي دهيد ، اين برچسب هاي زشت را نمي زنيد؟ اصلآ از برنج هاي خودتان نمونه برداري كرده ايد؟ آقاي رئيس ! حال كه كار به اينجا رسيده است بايد همه چيز روشن شود.

اگر من ، مژده ، 181 ،طوبي و...ساير دوستانم آلوده بوده ايم و سلامت مردم ايران را به خطر انداخته ايم ؟ چه كسي پاسخگوي به خطر انداختن سلامت  جان هموطنان شماهابايد باشد ؟ چه كسي مسوول پرداخت خسارت به خانواده قربانيان مصرف برنج هاي هندي خواهد بود؟

شماها آمده ايد يقه ما زبان بسته ها را گرفته ايد و مي گوئيد ما آلوده به مواد سرطانزا هستيم .

آقاي رئيس ! يك ميليارد نفر هندي دارند از همين برنج ها مي خورند  وككشان نمي گزد ، مگر هندي ها برنج ايراني مي خورند ؟ ديشب خواهرانم مژده جون ، آزاده  ،خاطره ، مينو و...كه در بند خود نشسته بودند ، بسيار نگران بودند كه مبادا سرطان دارند ، به آنها گفتم :  خانم دكتر كه گفتند شما  مرضي نداريد، مژده گفت : پس سازمان استانداردشان چه مي گويد؟ آنها حتمآ از ما نمونه برداري كرده اند  و نتايج پاتولوژي نشان داده كه ما سرطان داريم.

آقاي رئيس ! خلاصه ما خودمان هم در مملكت شما حيران شده ايم ، وضع ما را زودتر روشن  كنيد ، كه اينقدر شب ها لباس ما را  از تن بدر نكنند و لباس ديگري بر تن ما كنند، اينقدر با آبروي ما بازي نكنيد ، ديروز يك نفر از هموطنان شما مي گفت : قيافه آنها را نگاه كنيد كه چقدر صيقل ياقته و يك شكل هستند ، منظورش اين بود كه ما را بصورت صنعتي توليد مي كنند.

خلاصه آقاي رئيس ، اين راه ترغيب استفاده از برنج هاي ايراني نيست ، برنجتان را ارزان تر بفروشيد ، تا مردمتان توان خريد آنها را داشته باشند.

سخنان محسن با تشويق متهمان همراه مي شود.

- رئيس دادگاه : اعلام تنفس مي كنم و ختم جلسه را تا مهلت يك هفته اي  كه كميسيون كشاورزي  مجلس به متوليان امر برنج داده است ، اعلام مي نمايم.

- شاكي پرونده در پايان جلسه دادگاه به قابلمه برنج ايراني حمله مي كند و در پايان عمر يك شكم سير برنج خوش طعم ، مرغوب  ولي گران ايراني  مي خورد.

                                                                                               حميد هرندي

این مطلب در روزنامه کرمان امروز شماره ۱۶۸۱به تاریخ ۱۲/۷/۱۳۸۸ به قلم این جانب درج شده است.

 

نوشته شده توسط حميد هرندي در 10:32 |  لینک ثابت   • 
مطالب جدیدتر
مطالب قدیمی‌تر
 
">