یکشنبه هفدهم آبان 1388
تاريخ آب و آبياري شهرستان بافت (قسمت اول )
بافت ، يكي از مراكز مهم تاريخ و تمدن در جنوب شرقي ايران است و شهري است كه بر بستر تاريخ آرميده است.
سخن گفتن از بافت ،سخن گفتن از سرزمين هاي باغ هاي سبز ، دشت هاي گل ، كوه لاله زار ،جنگل هاي بادام خبر ، زيبايي هاي گوغر، رابر و چشمه عروس ، دهسرد ،كوه هاي بنگان و سخن گفتن از شقايق و عشاير و دلاور مردان است ، بافت شهري است كه در مسير تاريخ قرار دارد.
بافت در ارتفاع 2250 متري از سطح دريا قرار گرفته و چهارمين شهر بلند ايران است.بيش از 80 درصد مساحت اين شهرستان كوهستاني و 20 در صد آن جلگه اي حاصلخيز است كه يكي از خوش آب و هواترين نقاط ايران محسوب مي شود.شهرستان بافت در سال 1324 تابع شهرستان جديدالتأسيس سيرجان شد ولي در سال 1327 به شهرستاني مستقل تبديل شد.
شهرداري بافت در سال 1328 تآسيس شد. آب شهر بافت ابتدا از رودخانه آسياب جفته تأمين مي شده است. در اوايل دهه 30 آب رودخانه وارد حوضچه هايي مي شد كه با پمپاژ به سطح شهر مي رسيد و در معابر تلمبه هايي كار گذاشته بودند كه آب مصرفي عموم تأمين مي شد.بيشتر اين تلمبه ها در محدوده خيابان هاي امام و طالقاني قرار داشتند.
در اوايل دهه 40 كار آبرساني به منازل مسكوني صورت گرفت و منبع آب بالاي بيمارستان ساخته شد و شبكه شهري گسترش يافت .كار آبرساني تا سال 1372 در شهر بافت با مشكل روبرو بود تا اينكه در همين سال با تكميل طرح آبرساني دشتاب به بافت نياز آب شرب شهر به طور كلي رفع شد.
در بافت قنات هاي زيادي وجود دارد .كه عبارتند از قنات : گريغان ، كهن سرخ ، اميرآباد ،جميل آباد ،فتح آباد،پيروئيه ،كاظم آباد ،گرگيشون و باقرآباد
اين قنوات عظمت و اهميت كار مقنياني چون استاد محمد كلانتري ، استاد محمد بزنجاني ، استاد شاهمراد آران ، استاد خيرالله آران و استاد خداخواسته برآوردي را در آن روزگاران نه چندان دور به نمايش مي گذارند.
قنات باقر آباد در محدوده مركزي شهر بافت قرار دارد و داراي قدمتي 500 ساله است و قبل از احداث شهر فعلي حفر شده است. پس از جابجايي شهر بافت از محل هاي قديمي به نام قلعه موسيه و قلعه كهنه كه در غرب شهر فعلي قرار داشته اند اراضي باير به باغ و كشتزار تبديل شده و قنات اهميت خود را بيش از پيش نشان داده است.
مردم شهر ، آب شرب و كشاورزي خود را از اين قنات تأمين مي كرده اند و قرن هاست كه همچنان جاريست.در طول قنات و در محل مظهر و هرنج آن درختان چند ساله بيد و گردو و چنار گذشت زمان را به نمايش مي گذارند.
طول قنات 6كيلومتر و تعداد چاه هاي آن افزون بر 40 حلقه و عمق مادر چاه آن 50 متر است . درحال حاضر بيشتر چاه ها در داخل خانه هاي مسكوني و باغات واقع شده اند كه باغ هاي اصلي از قدمت ديرينه اي برخوردارند.
نظام آبياري در شهرستان بافت بر مدار شش شبانه روز و 144 ساعت تقسيم شده و اين روش سالهاست كه ادامه دارد. در سال هاي نه چندان دور در فاصله دو كيلومتري مظهر قنات ، آسياب آبي به نام آسياب پايين وجود داشت كه از نوع آسياب تنوره اي بوده است.
آسياب جفته در مسير رودخانه بافت هنوز نامي آشنا براي مردم است كه يكي از آنها آسياب ناوي و ديگري آسياب چرخي بوده است. آسياب ناوي مخصوص بلغور كردن بوده و آسياب چرخي آرد مورد نياز مردم را تأمين مي كرده است. آسياب انجرك نيز از شهرت ويژه اي برخوردار بوده است
برگرفته از كتاب تاريخ آب و آبياري استان كرمان
نوشته : محمد برشان
پنجشنبه چهاردهم آبان 1388
گفت وگوي هوشمند بافتي با شهرستان بافت قبل و بعد از ترك بافت

* قبل از ترك بافت :
هوشمند بافتي :بله ! خيلي انتظار برايم سخت بود
بافت : مي خواي تركم كني ؟
هوشمند بافتي : نه ! حتي فكرش را هم مكن
بافت : دوستم داري ؟
هوشمند بافتي : البته ! خيلي زياد
بافت : تا بحال بمن ظلم و بي انصافي كرده اي ؟
هوشمند بافتي : نه ،اين كه اصلآ سوال كردن نداره
بافت : منو مي بوسي ؟
هوشمند بافتي : هر فرصتي كه گير بياورم
بافت : تنهايم مي گذاري ؟
هوشمند بافتي : ديوانه اي ، من از اون جور آدم ها نيستم
بافت : مي توانم براي عمران و توسعه ام به تو اعتماد كنم ؟
هوشمند بافتي : بله
بافت : عزيزم
* بعد از ترك بافت :
كافيه مطالب را از پائين به بالا بخوانيد
دوشنبه یازدهم آبان 1388
وصیت نامه گابریل گارسیا مارکز ( خالق کتاب بی همتای صد سال تنهایی)
اگر خداوند براي لحظه اي فراموش مي كرد كه من عروسكي كهنه ام و تكه كوچكي از زندگي به من ارزاني مي داشت احتمالا همه آنچه را كه به فكرم مي رسيد نمي گفتم بلكه به همه ي چيزهايي كه مي گفتم فكر مي كردم.كمتر مي خوابيدم و بيشتر رويا مي ديدم.چون مي دانستم هر دقيقه اي كه چشممان را بر هم مي گذاريم شصت ثانيه ي نو را از دست مي دهيم.هنگامي كه ديگران مي ايستند راه مي رفتم و هنگامي كه ديگران مي خوابيدند بيدار مي ماندم.هنگامي كه ديگران صحبت مي كردند گوش مي دادم و از خوردن يك بستني شكلاتي چه لذتي كه نمي بردم.کینه ها و نفرت هایم را روی تکه ای یخ می نوشتم و زیر نور آفتاب دراز می کشیدم.
اگر خداوند تكه اي زندگي به من ارزاني مي داشت قبايي ساده مي پوشيدم و طلوع آفتاب را انتظار مي كشيدم.... با اشكهايم گلهاي سرخ را آبياري مي كردم تا درد خارشان و بوسه ي گلبرگهايشان در جانم بخلد و هر روز غروب خورشید را عاشقانه می نگریستم.
خدايا اگر تكه اي زندگي مي داشتم نمي گذاشتم حتي يك روز بگذرد بي آنكه به مردمي كه دوستشان دارم نگويم كه دوستشان دارم.بله تا جایی که می توانستم به آنها می گفتم که دوستشان دارم.هر لحظه. به همه ي مردان و زنان می قبولاندم كه محبوب منند و در كمند عشق زندگي مي كردم.به انسان ها نشان مي دادم كه چه در اشتباه اند كه گمان مبرند وقتي پير شدند ديگر نمي توانند عاشق باشند.به آدمها می گفتم که عاشق باشند و عاشق باشند و عاشق .به هر كودكي دو بال مي دادم اما رهايش مي كردم تا خود پرواز را بياموزد و به سالخوردگان ياد مي دادم كه مرگ نه با سالخوردگي كه با فراموشي سر مي رسد.به انسانها یاد آوری می کردم که در قبال احساسی که به یکدیگر می دهند مسئولند.
آه !! انسانها ، از شما چه بسيار چيزها آموخته ام . من دريافته ام كه همگان مي خواهند در قله كوه زندگي كنند بي آنكه بدانند خوشبختي واقعي جاییست که سراشیبی به سمت قله را می پیماییم.دريافته ام كه وقتي طفل نوزاد براي اولين بار با مشت كوچكش انگشت پدر را مي فشارد او را براي هميشه به دام مي اندازد.دريافته ام كه يك انسان فقط هنگامي حق دارد به انسان ديگر از بالا به پايين بنگرد كه ناگزير باشد او را ياري دهد تا روي پاي خود بايستد.
من از شما بسي چيزها آموخته ام اما در حقيقت فايده چنداني ندارد چون هنگامي كه آنها را در اين چمدان مي گذارم بدبختانه در بستر مرگ خواهم بود.اما شما این را بخاطر بسپارید.چون هنوز زنده اید.
یکشنبه دهم آبان 1388
قیافه طفلکی بافت قبل از جدایی رابر. بعد از جدایی رابر. و در آینده ای نزدیک بعد از جدایی ارزوئیه
قیافه بافت قبل از جدایی رابر
قیافه بافت بعد از جدایی رابر
قیافه طفلکی بافت بعد از جدایی ارزوئیه 
سه شنبه بیست و هشتم مهر 1388
آداب و معاشرت خوكي سوغات آنفلوانزاي خوكي

مثل خوك سرش را پائين انداخته و از كنارم مي گذرد ، ديگر دستش را به گرمي نمي توانم بفشارم و روي چون ماهش را جرأت بوسيدن ندارم.
گردنش را مانند گراز ( خوك نر ) گرفته و حتي بطرفم نگاهي هم نمي اندازد، دستم براي گرمي دستانش بي تابي مي كند ، وقتي به گرمي دستانم را فشار مي داد ، دستگاه ايمني بدنم بكار مي افتاد تا افسردگي هايم بهبود يابند و فشارهاي عصبي در پناه فشاردادن دستهايم رنگ ببازند.
در جايي خوانده بودم : آدمي براي ادامه حيات به چهار بار بغل كردن ، براي حفظ سلامت به هشت بار و براي رشد يافتن و تعالي به 12 بار بغل كردن اطرافيان و دوستان در روز نيازمند است.
خدا لعنت كند اين خوك را كه همان حداقل ها را كه يك دست دادن در روز بود و بوسيدن در مناسبت ها از ما گرفت.
دلم براي دست دادن با تو خيلي تنگ شده است ، در اين پائيز بي مهري ، به گرمي دستانت خيلي محتاج بودم . كاش مانند فردوسي مي توانستم ندا سر دهم :
سر خوك را بگسلانم ز تن
منم بيژن گيو لشكر شكن
ولي اطلاعيه اي كه روبرويم نصب شده است مرا از بيژن بودن وا مي دارد. در آن نوشته شده است : امتناع از دست دادن و روبوسي را نوع دوستي تلقي كنم و آداب معاشرتم را به پاي خوك و آنفلوانزايش بريزم تا زودتر تشريف ببرند.
از راه دور دستت را مي فشارم و رويت را مي بوسم. چون مي خواهم حياتم را ادامه دهم و سالم باشم تا رشد كنم و به تعالي برسم. حميد هرندي
شنبه بیست و پنجم مهر 1388
نقشه شهرستان رابر
شهرستان رابر در تقسیمات کشوری
شهرستان رابر چندی پیش به مرکزیت شهر رابرو دهستان های رابر و سیه بنوئیه وبخش هنزا به مرکزیت روستای هنزا و دهستان های هنزا و جواران تشکیل شد.امید می رود با تاسیس این شهرستان وتخصیص اعتبارات برای آن شاهد شکوفایی و توسعه این شهرستان باشیم.

پنجشنبه بیست و سوم مهر 1388
آخرين جلسه دادگاه دمپخت هندي (دمپخت طنز )
جلسه دادگاه در آميزه اي از شور ، شعف و پايكوبي كارمندان و برنج خورهاي هندي آغاز شد.برنج هاي هندي با لباس هاي شيك و زيبا در در جاي جاي جلسه حضور داشتند.
محسن بر روي دوش دوستان ( محمد.ك ، غضنفر سر كوچه ،كاسب كار و...) با تشويق حاضران وارد جلسه شد .انبوه كارمندان و برنج خورهاي هندي با شعار محسن دوستت داريم ، محسن بيا اينجا او را مورد تفقد قرار دادند.
متهمان پرونده جلسه قبل در محيطي آكنده از صلح ، صفا و دوستي با چهره هاي بشاش در كنار محسن ، كمال ملكي ، آريا ، كريستال و...نشسته بودند .مدير كل استاندارد تهران با چهره اي عبوس در گوشه اي از دادگاه كز كرده بود.
خانواده مرحوم مندليف با توجه به اهانت هايي كه در جلسه قبل به عناصر جدولشان شده بود ، در جلسه حضور نداشتند.
محسن كه بيش از هر زمان ديگر قد كشيده بود ، ناگهان به طرف مهدي پور هاشم (مدير كل استاندارد تهران ) حمله ور شد و داد زد : ديدي نتايج پاتولوژي چي بود ؟ پس كو سم هاي مايكوتوكسين ، سرب ، آرسنيك و كادميوم كه مي گفتي ؟
طوبي و آقا آريا ، محسن را آرام كردند و رئيس دادگاه از رئيس ستاد ملي بررسي سلامت برنج خواست نتايج بررسي و آزمايش هاي خود را براي دادگاه ارائه نمايد.
*رئيس ستاد ملي بررسي سلامت برنج گفت : وزارت بهداشت ، درمان وآموزش پزشكي با روش هاي علمي آزمايشگاهي و سم شناسان دانشگاهي با نظارت حراست وزارت بهداشت و موسسه استاندارد در دو مرحله انواع و اقسام آزمايش ها را روي برنج هاي داراي مجوز ! هندي انجام دادند و نتايج پاتولوژي نشان مي دهد كه اين طفلكي ها هيچگونه آلودگي ندارند و مردم بخورند هيچ مرگشان نمي شود.
* رئيس دادگاه :شما تا بحال كجا بوديد ، منظورم همين ستاد سلامت برنج است .
* رئيس ستاد سلامت برنج : آقا در وزارت بهداشت همه درگير آنفلوانزاي خوكي هستند.
* رئيس دادگاه : آيا شما امنيت شكم برنج خورهاي هندي را با اين اطلاعيه تضمين مي كنيد ؟
* رئيس سلامت برنج : وزارت بهداشت مي گويد با آزمايش هاي ما هيچ انحرافي از ضوابط و معيارهاي بهداشتي در اين برنج ها مشاهده نشد.
* رئيس دادگاه : كدام برنج ها؟
* رئيس سلامت برنج : برنج هاي داراي مجوز!
* رئيس دادگاه از رئيس سازمان استانداردمي خواهد براي توضيح پاره اي از مسائل به جايگاه بيايد.
* رئيس دادگاه : آقا شما بگوييد هدف از راه انداختن اين جنجال برنج و رسانه اي كردن آن چه بود ؟ چرا چند روز قبل آلوده بودن برنج ها در بوق و كرنا كرديد و حالا ساكت شده ايد ؟ آيا دست هاي ديگري در قابلمه برنج خارج از موسسه شما و در خبر سازي اين طفلك ها نقش داشته است ؟ آيا عمدآ مي خواستيد براي شكم مردم نگراني ايجاد كنيد ؟
* رئيس سازمان استاندارد : آقاي رئيس ، ما شنيده بوديم هر وقت تيم هاي فوتبال مي بازند ، مي گويند بايد يك شوك به تيم وارد شود ،ما هم مي خواستيم به تيم برنج يك شوك وارد كنيم ، اين آقا محسن اينها خيلي قد كشيده بودند و پزشان بالا رفته بود و خيلي به قيمت و وجودشان فخر مي فروختند.
* رئيس دادگاه : واقعآ هدف شما همين بود ؟
* رئيس سازمان استاندارد: نه آقا ، همين جوري گفتم .
* رئيس دادگاه : آيا برنج هاي هندي پشت پرده دارند؟ منظورم اين است كه زير دمكش و لبپوي برنج ها ماجرايي هست يا خير ؟
* رئيس سازمان استاندارد: آقا من نمي دانم ، ولي اون آقايي كه آنجا نشسته ، آقاي قاسم علي حسني رئيس اتحاديه بنكداران مواد غذايي تهران را مي گويم ، اين آقا مي گويد : ريشه اين ماجرا يك سوتفاهم اقتصادي بوده ؛ كه ميان برخي ارگان هاي دولتي با بخش هاي خصوصي ايجاد شده است و اصل ماجرا مسئله مادي بوده و طفلك محسن اينها سالم هستند.
* رئيس دادگاه :خطاب به رئيس سلامت برنج ، آيا شما گزارش خود را به كميسيون كشاورزي مجلس داده ايديا خير ؟ چون قرار بود اين كميسيون گزارش را به مردم بدهد.
* رئيس سلامت برنج : نه آقاي رئيس ، وزارت بهداشت خودش اعلام كرد.
* كارمندان و برنج خورهاي هندي در اين لحظه شعار مي دهند :
ما بخوريم يانخوريم ، ما بخريم يا نخريم
* محسن و دوستان جواب مي دهند :
* اي بدبخت بيچاره اينها همه شعاره
ما سالم و تميزيم الك شده ، عزيزيم
سرب و جيوه نداريم از استاندارد بيزاريم
در اين لحظه جمعيت به طرف محسن ؛ آريا ،مينو و...حمله مي كنند و هر كدام يك كيسه بر دوش مي گذارند و ختم دادگاه اعلام مي شود.
حميد هرندي
چهارشنبه پانزدهم مهر 1388
تاريخ آب و آبياري استان كرمان

آب ، مايه حيات ، مظهر پاكي ، طراوت و رويش
آب ، الفباي آباداني و رمز ماندگاري آداب ،رسوم و فرهنگ هاي شيرين بومي و محلي
آب ، بهانه و پيوندي ناگسستني در تجمع جوامع انساني
آب ، اكسير كم نظيري كه زندگي بدون آن ممكن نيست
كتاب "تاريخ آب و آبياري استان كرمان " نوشته همشهري پر تلاش و محققمان محمد برشان مجموعه اي است كه به تازگي منتشر شده و در پيشخوان كتابفروشي ها ما را به خواندن دعوت مي كند
در اين كتاب نظام آبياري و مدار گردش آب در استان كرمان معرفي و تاريخ استان كرمان از دريچه شفاف آب مد نظر قرار مي گيرد.
اين كتاب حاصل سال ها تلاش ، تحقيق ،مطالعه و جستجوهاي ميداني محمد برشان مدير گنجينه آب استان مي باشد كه در گستره جفرافيايي استا ن كرمان به نگارش در آمده واثري است ارزشمند در باره آب ، نظام آبياري ، قنوات ، مشاهير فنون آب و آبياري ، مقني ها، روش ها و شيوه هاي تقسيم آب در استان و...

نويسنده در كتاب خود به باورها و آئين هاي مردمي كه از آب الهام گرفته اشاراتي داشته و شيوه هاي تقسيم آب در اقصي نقاط استان ، شعرها ، مراسم ، اسناد ،پيش بيني باران و...از ديگر مطالب خواندني اين اثر مي باشد.
ضمن تقدير و دست مريزاد به دوست و همشهري فرهيخته ام محمد برشان ( مدير گنجينه آب استان ) كه گنجينه علم و دانش آب خود را در اين اثر به رخ كشيده است ، مطالعه اين كتاب را به دانشجويان ، محققان و هر آنكس كه عدالت را از دريچه مدني و خلاقانه ميراب ها جستجو مي كنند ؛ توصيه مي كنم.
حميد هرندي
یکشنبه دوازدهم مهر 1388
بافت شناسي
كلاس درس جغرافيا با حضور شهردار و هوشمند بافتي
معلم :سلام بچه ها ، امروز درس جغرافيا داريم ، پسرم اسم شما چيست ؟
شاگرد : آقا من سيف الهي هستم ، شهردار كرمان
معلم : فسقلي اسم تو چيست ؟
شاگرد : آقا من هرندي هستم ، بچه بافت ، آقاي سيف الهي به من مي گه : هوشمند بافتي
معلم :خوب بچه ها ، اول سالي چند تا سوال از شما مي كنم ، اگر راست گفتيد يك صد آفرين به شما مي دهم. اول از آقاي شهردار مي پرسم ؟
خوب پسرم ، اگر توانستي اسم 3 تا شهرستان در استان كرمان نام ببري كه با حرف ( ب ) شروع شوند؟
سيف الهي : بم ، بردسير، زرند
معلم : زرند كه با ( ب ) شروع نمي شود .
سيف الهي : خوب ، برند ،
معلم : برند ديگه كجاست ؟
سيف الهي :برند همان زرند است ولي با حرف ( ب) شروع شده .
معلم : خوب ، هوشمند تو بگو ببينم.
هوشمند : بافت ، بم ، بردسير
شهردار : آقا اشتباه گفت ،بافت يكي از شهر هاي استان يزد مي باشد.
معلم : نه عزيزم ، درست گفت ،بافت از شهرستان هاي استان كرمان است ، اوني كه تو مي گي ، بافق است و با بافت فرق دارد.
هوشمند : آقا معلم ! من پارسال هم به شهردار گفتم :بافت جزو استان كرمان است و اسم آن را روي تابلوهاي راهنماي خروجي شهر بنويسيد ، ولي اينكار را نكرد.
معلم : حتمأ شهردار منظوري نداشته و شايد فكر مي كرده بافت همان بافق است.
هوشمند : آقا معلم ، نگاه كنيد من اين عكس ها را امروز گرفتم ، ببينيد از مركز استان به همه جا مي شود رفت ؛ غير از بافت

آقا معلم ، حالا ما كه بافتي هستيم و مي دانيم راهش كجاست ؛ ولي اگر يك غريبه اي مانند خود شهردار خواست به بافت برود ، چكار بايد بكند ؟

معلم : راست مي گويي ، من هم رفتم تو فكر ؛ حالا به نظر تو چكار كنيم؟
هوشمند : آقا ! به شهردار تكليف شب بدهيد كه از روي جملات زير 10 مرتبه بنويسد:
1- بافت يكي از شهرستان هاي استان كرمان مي باشد ، راه دارد ، جاده دارد، اسمش را مانند زرند بر روي تابلوها بنويسيد.
2 – چرا در اين دو سال اسمش را ننوشتيد؟
3- اگر باز هم شهردار ، بافت به اين بزرگي را روي نقشه جغرافيا نديد و اسمش را روي تابلوها ننوشت ، بافتي ها مي روند ، شوراي شهر به پروفسور سلاجقه كه بافتي است مي گويند : كه به مهندس صنعتي كه تقريبأ او هم بافتي است، بگويد ، كه از مهندس شريعت كه او هم بافتي است بپرسد ؟ كه مهندس داوري كه او هم بافتي است چرا به مهندس اسلامي معاون شهردار كه او هم بافتي است سفارش بافت را نمي كند كه اسمش را روي تابلوها بنويسند.
معلم : اگر با اين تكيف شب باز هم شهردار اسم بافت را ننوشت چكار بكنيم؟
هوشمند : هر كس خواست بافت برود ، بيايد سه راه سيلو ، از همان جاده اي كه بطرف سيرجان و رفسنجان مي رود ، حركت كند تا برسد به پليس راه ، آنجا از پليس سوال كند راه را نشانش مي دهند . اگر بلد نشد برگردد كرمان ؛ برود چهار راه دانشگاه آزاد ، از همان جاده اي كه بطرف جوپار و بهرامجرد مي رود حركت كند تا برسد به نگار ؛ آنجا از هر كس بپرسد ، راه را نشانش مي دهند.
شهردار : آقا ! قول مي دهم بافت را هم مانند ديگر شهرها روي تابلوها بنويسم ، من تا بحال فكر مي كردم بافت جزو استان يزد است .
هوشمند : اون كه مي گي بافق است وبا بافت فرق دارد


چهارشنبه هشتم مهر 1388
دادگاه دمپخت برنج هندي (طنز تلخ با مزه مواد سرطاني)


شایعه آلوده بودن برنج های هندی به مواد سرطانزا
* متهمين :محسن ، مژده ، مينو ، آفرين ، خاطره ، آريا ، مه كلاستيك ، پاندا ،كريستال ، كمال ملكي ،جادوگر ،181 ،گمرك ايران ،وزارت بازرگاني ،وزارت جهاد كشاورزي ، صدا و سيما ،مؤسسه استاندارد و تحقيقات صنعتي ،وزارت بهداشت،درمان و آموزش پزشكي و مركز تحقيقات كشاورزي پنجاب هند
* شاكيان : كارمندان محترم دولت ،مستضعفان و هرآنكس كه دمپخت هندي خورده است.
* حاضران در جلسه : هرآنكس كه دمپخت هندي نخورده ، خانواده هاي بزرگوار مسوولان وزارت بازرگاني ،جهاد كشاورزي ،صدا و سيما ،سازمان استاندارد ،وزارت بهداشت و...،خانواده مندليف وموش هاي آزمايشگاهي
جلسه دادگاه در فضايي آكنده از شميم برنج ايراني كه در قسمت حضار دادگاه به مشام ميرسيد آغاز شد.در قسمت متهمان قابلمه دمپخت محسن كه هر دانه اش اندازه خودكار بيك قد كشيده بود به چشم مي خورد.
موش هاي آزمايشگاهي خوشحال و رقص كنان به پايكوبي در قسمتي از دادگاه مشغول بودند و دل خوش از اين بودند كه مردم ايران براي آلوده بودن برنج هاي هندي نقش آنان را بازي مي كنند.
خانواده مرحوم مندليف كه به عناصر جدولشان برچسب سرطانزا زا بودن را زده بودند ، حيران و پكر به چشم مي خوردند درست برعكس قسمت حضار كه همگي باد در غبغب انداخته بودند و هرازگاهي دستي بر شكم مباركشان كه تهي از برنج هاي هندي بود مي كشيدند.
- رئيس دادگاه خطاب به شاكي پرونده احدي از كارمندان دولت مي خواهد كه شكايت خود را مطرح بكند.
- شاكي : من كارمند محترم دولت با 26 سال خدمت با توجه به اينكه در زير خط فقر زندگي مي كنم و توان خريد برنج ايراني را نداشتم ، مجبور به خريد برنج هاي هندي شده ام و چون مي گويند : اين برنج ها به سم آرسنيك ،فنول ، كادميوم ، سرب و جيوه آلوده هستند از همه اين متهمان شاكي هستم.
- رئيس دادگاه : صريحآ اعلام كنيد از چه كساني شاكي هستيد.
- شاكي : من از محسن ،كمال ملكي ، مژده وبقيه اين بدجنس هاي سرطاني ،صدا و سيما،وزير بازرگاني ، وزير بهداشت ،درمان و آموزش پزشكي و سازمان استاندارد و... شاكي هستم.
- رئيس دادگاه :آيا شما براي خود وكيل گرفته ايد؟
- شاكي : نه آقاي رئيس ، با توجه به اينكه من كارمند هستم و هزينه هاي وكالت بسيار بالا مي باشد خود دادگاه برايم وكيل تسخيري(وزير بهداشت،درمان و آموزش پزشكي) گرفت ، ولي متأسفانه ايشان هم طرف متهمان را گرفت و از آنان دفاع مي كند.
آقاي رئيس !ما چند سالي است با توجه به گراني برنج ايراني ، از برنج هندي استفاده مي كنيم و نمي دانستيم اين برنج ها به مواد سرطانزا آلوده هستند ، مگر نه برنج را نيز مانند گوشت ، ماهي و مرغ از سبد غذايي خود حذف مي كرديم و نان خشك مي خورديم.
- رئيس دادگاه : آيا شما عوارضي در بدنتان احساس مي كنيد .
- شاكي : نه آقاي رئيس ،ما كارمندان خيلي پوست كلفت هستيم ، تا بحال در مقابل جنون گاوي، آنفلوانزاي مرغي و خوكي،روغن نباتي جامد با اسيد ترانس بالا سربلند بيرون آمده ايم و حاضريم چند كيلو برنج ايراني بگيريم و نقش موش هاي آزمايشگاهي را براي برنج هاي هندي بازي كنيم.
اصلآ آقاي رييس ، چرا موسسه تحقيقات كشاورزي پنجاب هند ،سازمان استاندارد و كميسيون كشاورزي مجلس را به زحمت مي اندازيد،بيائيد همه اين برنج ها را روي ما تست كنيد.
- برنج محسن : آقا ايشان دارد تهمت مي زند ، اگر ما آلوده بوديم ، چرا آنقدر در صدا و سيماي شما قد مي كشيديم ؛يادتان هست در ماه رمضان قبل از افطار چقدر از ما تبليغ شد ، آقا دست هايي در كار هست تا ما را نخرند،حتمآ برنج هاي ايراني روي دستشان باد كرده است.
- برنج كمال ملكي : اقاي رئيس !اين آقا هر چه دلش خواست گفت ، تقصير ما هست كه اين افراد گداوگشنه را در اين چند سال سير كرديم ،كارد توي شكمتان بيايد ، اگر آلوده بوديم چرا سرتان رافداي شكمتان كرديد؟
- شاكي : محسن جان ، مژده جان ؛عزيز دلم كمال ملكي ، ناراحت نشويد ،خوتان مي دانيد كه ما چقدر شما را دوست داريم،قربان قد بلندتان بروم
آقاي رئيس !سوال من اين است . در اين چند سال اين همه برنج كه با الاغ و قاطر وارد مملكت نشده ، چرا گمرك آنها را ترخيص كرده ، چرا وزارت بازرگاني آنها را وارد كرده ، چرا صدا و سيما تبليغ كرده.
آقاي رئيس ! شما براي ما وكيل تسخيري گرفتيد ، خانم وزير را مي گويم، اين خانم بجاي اينكه از ما و سلامت جامعه دفاع كند ، آمده طرف محسن اينها را مي گيرد و مي گويد محسن ، مژده ، خاطره ، آريا ، كمال ملكي و...اصلآ آلوده نيستند، هندي ها خودشان مي گويند ، ما آلوده هستيم، ولي خانم وزير مي گويد :آنها آلوده نيستند.
- رئيس دادگاه : آيا شما حرف و خواسته ديگري داريد؟
- شاكي : بله ، من مي خواهم بفهمم ، تكليف اين همه سرب ، جيوه ،آرسنيك ، فنول ، كادميوم و...كه ما در اين چند سال خورديم چه مي شود ؟آقاي رئيس ! ما كارمند هستيم و در زير خط فقر زندگي مي كنيم ، اگر ما اين همه فلزات سنگين را خورده ايم، دستور دهيد ما را بازيافت كنند و فلزات ما را بفروشند و پولش را بدهند به صدا و سيما ، تا براي برنج ايراني تبليغ كند.
آقاي رئيس ! من هشدار مي دهم ! ممكن است محسن ، مژده ، مينو ، آفرين ، خاطره ، آريا ،كمال ملكي و...لباس هايشان را عوض كنند و به اسم ديگر به بازار بيايند ، شما بايد مواظب لباس پوشيدن اين برنج ها باشيد ، آخر ما شنيده ايم، بعضي از اين برنج ها مي خواهند خودشان را به اسم برنج ايراني جا بزنند.
آقاي رئيس ! پول تبليغات برنج محسن را از صدا و سيما بگيريد و به كساني كه برنج محسن را بر اساس تبليغات آنها خوردند ، بدهيد تا آخر عمري چند كيلو برنج ايراني بخرند و دلي از عزا در بياورند.
آقاي رئيس ! من تقاضاي اشد مجازات را براي مسوولان امر دارم و خواهشمندم آنها را به خوردن چند سال برنج هندي قصاص كنيد.
- رئيس دادگاه : يك نفر از متهمان به نمايندگي بقيه بيايد و از خودشان دفاع كند.
محسن در جايگاه حاضر مي شود.
- رئيس دادگاه : آيا شما قسم مي خوريد كه به مواد سرطانزاي آرسنيك ، جيوه ، فنول ، كادميوم و سرب آلوده نيستيد ؟
- محسن : نه خير ، من قسم نمي خورم ، من كه علم غيب ندارم ، اگر من آلوده بودم ، چرا دولت شما من را خريد، چرا صدا و سيماي شما آنقدر از من تعريف كرد و من را به سفره هاي افطاري مردم دعوت كرد ؟
آقاي رئيس !از كجا معلوم كه بحث حق حساب در كار نباشد و چوبش را ما بيچاره هاي هندي بايد بخوريم ، چرا در اين چند سال ما آلوده نبوديم ، حال كه برنج ايراني بعلت گراني روي دستشان باد كرده ، ما آلوده شده ايم؟
آقاي رئيس ! لباس ما را با لباس برنج هاي خودتان مقايسه كنيد ، ببينيد ما چقدر خوشگل هستيم ، به زبپ دامن و لباس زير من دقت كنيد كه چقدر مرتب و تميز هستند ، لباس هاي برنج هاي خودتان را نگاه كنيد ، يك تكه گوني يا چلوار سفيد با آن اسم هاي خنده دار دم سياه و...
آقاي رئيس !چرا همان روز اول از ما نمونه برداري نكرديد ؟ چرا ما را قرنطينه نكرديد ؟من به وزير جهاد كشاورزي توصيه مي كنم ، اين راه حمايت از برنج كاران داخلي نيست .
من نمي دانم در كشور شما متولي اصلي حفظ بهداشت و سلامت مردم با كيست ؟ اگر وزارت بهداشت ، درمان و آموزش پزشكي متولي است ؟كه خانم وزير كه دكتر هم هستند ، گفتند كه ما سالم هستيم و ما را دوباره معاينه كنند. اگر سازمان استاندارد متولي است ، توي اين چند سال كجا بوده؟ چرا به برنج هاي اروگوئه اي وتايلندي كه با كوپن به مردم مي دهيد ، اين برچسب هاي زشت را نمي زنيد؟ اصلآ از برنج هاي خودتان نمونه برداري كرده ايد؟ آقاي رئيس ! حال كه كار به اينجا رسيده است بايد همه چيز روشن شود.
اگر من ، مژده ، 181 ،طوبي و...ساير دوستانم آلوده بوده ايم و سلامت مردم ايران را به خطر انداخته ايم ؟ چه كسي پاسخگوي به خطر انداختن سلامت جان هموطنان شماهابايد باشد ؟ چه كسي مسوول پرداخت خسارت به خانواده قربانيان مصرف برنج هاي هندي خواهد بود؟
شماها آمده ايد يقه ما زبان بسته ها را گرفته ايد و مي گوئيد ما آلوده به مواد سرطانزا هستيم .
آقاي رئيس ! يك ميليارد نفر هندي دارند از همين برنج ها مي خورند وككشان نمي گزد ، مگر هندي ها برنج ايراني مي خورند ؟ ديشب خواهرانم مژده جون ، آزاده ،خاطره ، مينو و...كه در بند خود نشسته بودند ، بسيار نگران بودند كه مبادا سرطان دارند ، به آنها گفتم : خانم دكتر كه گفتند شما مرضي نداريد، مژده گفت : پس سازمان استانداردشان چه مي گويد؟ آنها حتمآ از ما نمونه برداري كرده اند و نتايج پاتولوژي نشان داده كه ما سرطان داريم.
آقاي رئيس ! خلاصه ما خودمان هم در مملكت شما حيران شده ايم ، وضع ما را زودتر روشن كنيد ، كه اينقدر شب ها لباس ما را از تن بدر نكنند و لباس ديگري بر تن ما كنند، اينقدر با آبروي ما بازي نكنيد ، ديروز يك نفر از هموطنان شما مي گفت : قيافه آنها را نگاه كنيد كه چقدر صيقل ياقته و يك شكل هستند ، منظورش اين بود كه ما را بصورت صنعتي توليد مي كنند.
خلاصه آقاي رئيس ، اين راه ترغيب استفاده از برنج هاي ايراني نيست ، برنجتان را ارزان تر بفروشيد ، تا مردمتان توان خريد آنها را داشته باشند.
سخنان محسن با تشويق متهمان همراه مي شود.
- رئيس دادگاه : اعلام تنفس مي كنم و ختم جلسه را تا مهلت يك هفته اي كه كميسيون كشاورزي مجلس به متوليان امر برنج داده است ، اعلام مي نمايم.
- شاكي پرونده در پايان جلسه دادگاه به قابلمه برنج ايراني حمله مي كند و در پايان عمر يك شكم سير برنج خوش طعم ، مرغوب ولي گران ايراني مي خورد.
حميد هرندي
این مطلب در روزنامه کرمان امروز شماره ۱۶۸۱به تاریخ ۱۲/۷/۱۳۸۸ به قلم این جانب درج شده است.
دوشنبه ششم مهر 1388
دوستان روزهاي سخت
براي آنهايي كه در سختي ها دوست و همراهند
يادم نرفته است و نمي رود ، همين پارسال بود كه همسر و همراه زندگييم ، در پس يك عمل جراحي حدود 6 ماه دوران نقاهت را مي بايست بگذراند.
يادم نرفته است در آن ايام سخت ، چه مهربان و صميمي تلاش مي كرديد روزهاي سخت را براي من و خانواده ام راحت كنيد.
چه روزها به بهانه هاي ساختگي و شيرين ،سفره تان را در منزل ما پهن كرديد ، تا همسرم دلتنگ آشپزخانه نشود.
يادتان هست حتي شب چله و يلداي بلند و زيبايتان را به منزل ما آورديد تادرازاي شب چله بر ما كوتاه شود، هنوز مزه و شوري آجيل هاي دوستي و مهرباني شما را در آن شب ، زير زبانم مزه مزه مي كنم تا هيچگاه فراموش نكنم كه در سختي ها چه كساني همراهيم كردند وبه سراغم آمدند.
كاش ! مي توانستم به رسم ادب ،مهرباني و انسانيت نام شما را بياورم و از صميم قلب از شما سپاسگزار باشم ، ولي از آن مي ترسم كه زبان قاصر و قلم ناتوان و بي جوهرم نتوانند اداي دين كنند و سپاسم ، ناسپاسي شود.
چگونه مي توانم بارش و زلالي قطرات اشك شما راكه در پشت اتاق عمل مي باريدند جبران كنم ؟
آيا در ديده كويري و بي باران من ، اشكي جرأت باريدن در مقابل آن سيل زلال اشك هاي ناب و مهربان شما را دارد؟
دلم مي خواست آموزگار بودم ،همين فردا ،در ماه مهر به دانش آموزانم مي گفتم : براي دوستان روزهاي سخت خود انشا بنويسيد و براي آنها يك خرمن گل رز و ميخك تحفه بدهيد.
دلم مي خواست خطاط بودم و به شاگردانم همواره سرمشق دوستي و مهرباني با تو را مي دادم.
دلم مي خواست نقاش بودم ، دريايي مي كشيدم به وسعت نگاه مهربان تو و آنقدر آب در آن نقاشي مي كردم كه كاغذم از نگاه مهربان تو خيس شود.
ولي حال كه نه آموزگارم ،نه خطاطم و نه نقاش ؛ مانده ام ! چگونه درس را در كلاس شما پس بدهم؟
اگر نگاهتان را به درختان هميشه سبز سرو و ارس پيوند بزنم راضي مي شوي ؟
اگر از سرو ناز ، از ميخك و آلاله ، از شب بو و رازقي سرمه اي بسازم و در چشمان پر ديدتان بكشم راضي مي شوي ؟
اگر مانند اول دبستاني ها يك عدد 5 بنويسم و آن را وارونه بكنم واسم تو را در آن بنويسم راضي مي شوي ؟
نمي خواهم جوابم را بدهي، چون من راضي نمي شوم بالندگي و مهرباني هايتان را به اين قيمت هاي ناچيز خريداري كنم.
12 شب بيمارستا شفا –بستري شدن فرزند دلبندم پيوند
چهارشنبه یکم مهر 1388
اولين روز دبستان

انگار همين ديروز بود ، كه براي رفتن به كلاس اول دبستان آماده مي شدم ، اون روزها بر اساس نزديكي محل اقامت ، مدرسه ها انتخاب مي شد و چون منزل ما به دبستان خسروي نزديك تر بود ، در آنجا ثبت نام كردم.در شهر بافت دو دبستان پسرانه خسروي و سعدي و دو دبستان دخترانه شهناز و حافظ و دو دبيرستان پسرانه ششم بهمن و پهلوي با هم رقابت داشتند وتنها دبيرستان دخترانه 17 شهريور بود.
يادش بخير ، از آن روزها خاطره هاي زيادي در ياد دارم . هنوز مزه سيب هاي لبناني ،بيسكويت هاي سينا و كنسروهاي مرغ و گوشت را كه بعنوان كمك غذا بما مي دادند ، زير زبانم مزه مزه مي كنم.
موهاي تراشيده ،پيراهن هاي تميز اتو كشيده، تركه چوب انار ناظم مدرسه ، مبصرشدن ها را در ياد دارم.تلاش هاي آموزگاران آن روزگار : مرحوم صادقي ، مرحوم شمس الديني،مرحوم احمد كاشاني ،مرحوم محمود كاوياني ،مرحوم سعدا...نادري،مرحوم غلامرضا اعتمادي و آقاي يوسف محسني را بخوبي در اخلاق،رفتار و سوادم حس مي كنم.
يادش بخير ، روزهاي شنبه به صف مي شديم، مهدي برومند (مدير مدرسه )به اتفاق مرحوم غلامرضا اعتمادي (ناظم مدرسه) از وضعيت ظاهر ي دانش آموزان و نظافت آنان بازديد مي كردند، پشت دست هايمان را مي بايست دراز مي كرديم تا آنها تميزي دست ها و كوتاه بودن ناخن هايمان را بازديد كنند ،تركه چوب انار جزاي دست هاي كثيف و ناخن هاي بلند بود.
يادش بخير ، اولين روز دبستان چه روز خوبي بود.فكر كنم شعر محمد علي حريري جهرمي بهترين نوشته اي باشد كه مي توانم در روز اول مهر در وب خود بگذارم.
اولین روز دبستان بازگرد
کودکی ها شاد و خندان بازگرد
بازگرد ای خاطرات کودکی
بر سوار اسب های چوبکی
خاطرات کودکی زیبا ترند
یادگاران کهن مانا ترند
درس های سال اول ساده بود
آب را بابا به سارا داده بود
درس پند آموز روباه و خروس
روبه مکار و دزد چاپلوس
کاکلی گنجشککی باهوش بود
فیل نادانی برایش موش بود
روز مهمانی کوکب خانم است
سفره پر از بوی نان گندم است
با وجود سوز و سرمای شدید
ریز علی پیراهن از تن می درید
تا درون نیمکت جا می شدیم
ما پر از تصمیم کبرا می شدیم
پاک کن هایی ز پاکی داشتیم
یک تراش سرخ لاکی داشتیم
کیفمان چفتی به رنگ زرد داشت
دوشمان از حلقه هایش درد داشت
گرمی دستانمان از آه بود
برگ دفترهامان به رنگ کاه بود
مانده در گوشم صدایی چون تگرگ
خش خش جاروی بابا روی برگ
همکلاسی های من یادم کنید
باز هم در کوچه فریادم کنید
همکلاسی های درس و رنج و کار
بچه های جامه های وصله دار
کاش هرگز زنگ تفریحی نبود
جمع بودن بود و تفریقی نبود
کاش می شد باز کوچک می شدیم
لااقل یک روز کودک می شدیم
یاد آن آموزگار ساده پوش
یاد آن گچها که بودش روی دوش
ای معلم نام و هم یادت به خیر
یاد درس آب و بابایت به خیر
ای دبستانی ترین احساس من
باز گرد این مشق ها را خط بزن
دوشنبه سی ام شهریور 1388
توسعه و محروميت زدايي در شهرستان بافت
جمعي از فرهيختگان و انديش ورزان همشهري به دعوت نماينده مردم بافت و رابر در مجلس شوراي اسلامي و اتاق بازرگاني گرد هم آمده بودند تا عدم توسعه يافتگي شهرستان بافت و راهكارهاي پويايي و بالندگي آن را به نقد وكنكاش بگذارند.
جلسه در آميزه اي از صفا و صميميت ، شور و شعور و خوش وبش همشهريان كه شايد براي اولين بار در جلسه اي غير از مراسم پرسه همديگر را مي ديدند ، آغاز شد.
محروميت شهرستان بافت و توسعه نيافتگي آن محور سخنان همه همشهريان بود ، يكي سياست زدگي را علت عقب افتادگي بافت برشمرد و آن يكي بن بست بودن و عدم راه هاي ارتباطي را ،همشهري ديگري عدم امنيت اقتصادي و عوامل بازدارنده براي بخش خصوصي را بهانه اي براي محروميت بافت دانست و ديگري نداشتن طرح آمايش سرزمين شهرستان را .
انديش ورزي ديگر عدم همكاري مسوولان دولتي با سرمايه گذاران بخش خصوصي را دليلي بر محروميت بافت دانست و فهيمي ديگر مهاجرت قشر تحصيلكرده بافتي را.
سپس براي توسعه بافت چاره انديشي شد ،يكي از همشهريان تنوع ژنتيكي گياهان را در شهرستان بهانه اي براي پويايي برشمرد و ايجاد بانك ژني گياهان را پيشنهاد داد و ديگري تشكيل انجمن گردوي ايران را.
هم ولايتي ديگر قشر تحصيلكرده و فرهيخته بافت را دستمايه پيشنهادش كرد و گفت : پايلوت پزشكي بايد در بافت تشكيل شود و صنعت توريسم پزشكي را بايد در بافت آورد و ديگر هنرمند همشهري ، بافت را سرزميني با چشم اندازهاي زيبا و بديع برشمرد و گفت : مناظر زيبا و تفرجگاه هاي مفرح مي تواند چشم هاي زيادي را به ميهماني بياورد.
حقوقداني همشهري ، تشكيل كارگروه حقوقي و قضايي را براي امنيت سرمايه گذاري در شهرستان پيشنهاد داد و آن ديگر ،سرمايه گذاري در پارك ملي خبر و توسعه اكو توريسم را متذكر شد.
نقطه مشترك اكثر نظرات همشهريان حاضر در جلسه ، داشتن طبيعت زيبا و چشم اندازهاي طبيعي گردشگري ، تنوع معادن ، نيروهاي با استعداد و تحصيلكرده ، باغات وسيع گردو ، گندمزارهاي دشت ارزوئيه (انبار غله كشور ) كرك معروف بافت و پتانسيل هاي بيشمار ديگر بود كه عواملي مانند : سياست زدگي هاي مفرط جناحي ،نبود راه هاي ارتباطي ،بن بست بودن بافت ،مهاجرت قشر روشنفكر و تحصيلكرده ،عدم دوره ماندگاري مديران وغير بومي بودن آنان و عدم شايسته سالاري باعث توسعه نيافتگي شهرستان شده است.
... و سؤال اين است ؟ به راستي چه كسي بايد اين عوامل را از پيش پا و جلوي راه بردارد و محروميت زدايي كند؟
چرا بايد شهرستان بافت بن بست باشد ؟ آيا توسعه راه هاي ارتباطي (كرمان-بافت –ارزوئيه-بندرعباس) ،(ارزوئيه-بافت-جيرفت-كهنوج-بندرعباس) ،(بافت –سيرجان) و ...نمي تواند بافت را از بن بست بودن رهايي بخشد ؟
چرا بايد قشر تحصيلكرده و روشنفكر بافتي از شهر و ديار خودش مهاجرت كند ؟آيا همين محروميت ها ، سياست بازي ها و ميدان را به غير بومي ها دادن ، دليلي برمهاجرت قشر تحصيلكرده و فرهيخته بافت نيست ؟
چرا بايد 22 فرماندار در 30 سال بيايند و بروند ؟ آيا همين عدم دوره ماندگاري دليلي بر توسعه نيافتگي نيست ؟
چراها و آياها زياد است و پاسخ ها هم روشن و واضح . همدلي مي خواهد كه بافت را دريابيم ،اينقدر چپ و راست نرويم ،شايسته ها را برگزينيم ، توسعه را براي آنها تعريف كنيم و بافت مظلوم ، محروم و مغموم را به آنان بسپاريم تا ببينيم بهانه اي ديگر براي درجا زدن و توسعه نيافتگي باقي مي ماند.
بهر حال جلسه با صحبت هاي مهندس بختياري نماينده مردم بافت و رابر و قول و قرارهايي كه براي توسعه راه هاي ارتباطي شهرستان بافت دادند ، شيريني و حلاوت دورهم جمع شدن همشهريان را مضاعف كرد.
مهندس بختياري تصريح كرد :17 پروژه عمراني شهرستان بافت پيگيري شده است و 7 پروژه براي توسعه راه هاي ارتباطي پيوست قانون قرار گرفته است كه عبارتند از :
1-احداث محور دوم جاده كرمان – بافت
2-احداث محور دوم جاده بافت – جيرفت
3- احداث محور دوم جاده بافت – ارزوئيه- حاجي آباد
4- احداث محور دوم جاده بافت – سيرجان
5- احداث جاده رابر – كرمان
6 – احداث جاده ارزوئيه- كهنوج
7- احداث راه آهن كرمان – بافت – حاجي آباد
اگر شاهد توسعه اين راه هاي ارتباطي باشيم ، بافت ديگر بن بست نيست ، اگر بافت بن بست نباشد ، محروميت هم ديگر رخت بر مي بندد ، اگر محروميت نباشد ، مهاجرت هم ديگر نيست ، اگر مهاجرت نباشد ، قشر تحصيلكرده و فرهيخته بافت خوب مي داند براي توسعه زادگاهش چه انجام دهد.
این مطلب در روزنامه پایان هفته شماره ۵۶ به تاریخ ۸/۷/۱۳۸۸ به قلم اینجانب درج شده است.
سه شنبه بیست و چهارم شهریور 1388
من در بافت بدنيا آمده ام و مي خواهم براي زادگاهم توسعه را تعريف كنم..
در جلسه هم اندیشی بافتی های مقیم کرمان .دلتنگی هایم از بافت را چنین برای حاضران خواندم :
در آميزه اي از عشق و دلدادگي به توسعه شهر محل تولدم بافت، با سبزي درختان هميشه سبز ارس رابر،سفيدي گل هاي بادام كوهي دهسردو سرخي آلاله هاي چشمه مزار خبر،پرچمي مي سازم به رنگ پرچم كشور عزيزم ايران و در سايه آن نفس عميقي مي كشم از شميم بهار نارنج هاي ارزوئيه.
از پاكي و زلالي چشمه سار چشمه عروس و جوشش آبهاي شاه ولايت، سفيدي برف هاي ياس چمن،چشمان معصوم جبير و آهوان دق علي جان و بلنداي كوه خبر اين افتخار ملي طبيعت بافت،مدد مي گيرم و دل را مي سپارم به گنبد سبز امام زاده سيد علي موسي.
وزوز زنبورهاي طلايي دامنه كوه شاه،طبيعت سبز و مصفاي گوغر،سپيدي سينه كبك هاي خوش خرام گدار كفنو ، نظم و آراستگي آفتاب گردان هاي تقي آباد وتمدن تپه يحيي صوغان را پيش چشم مي آورم و شش هايم را پر مي كنم از عطر گل هاي سنجد بزنجان.
به جاي اينكه به ميوه گردو هنزا و كيسكان فكر كنم ،به درختان گردودل مي بندم كه چه سخاوتمندانه،سايه و زيبايي را بخشش مي كنند.
از هوش و استعداد همشهري ها مدد مي گيرم و نقشه جفرافيا را پهن مي كنم،جعبه مداد رنگي را بر مي دارم و بافت را با زيباترين رنگ ها نقش و جلايي مي دهم.
با اينكه بافت را روي نقشه آب و رنگي داده ام ، ولي دلم برايش مي سوزد، آخر آنجا بدنيا آمده ام و نمي دانم چرا در قاموس كلمات ، توسعه و بافت با هم عجين نيستند.
دلم مي خواهد به كلاس درسي در دبستان خسروي يا سعدي بروم و ديكته يا انشا بنويسم . ولي ديكته درس خوبي نيست ؛چون به ما مي گويند چه چيزي را بنويسيم . دلم مي خواهد انشا بنويسم با اين موضوع :
من در بافت بدنيا آمده ام و مي خواهم براي زادگاهم توسعه را تعريف كنم..
راستي ! يكي پرسيد ؟ بافت كجاست ؟
گفتم : يك جاي قشنگ ، خرمي ، زيبايي ، عالمي رويايي
خنديد و گفت : اما تشنه توسعه ، همراهي
شنبه بیست و یکم شهریور 1388
رابر شهرستان شد
درخت ارس ( منطقه گلوچار رابر )

شهرستان شدن رابر را به همشهريان سابقم تبريك مي گويم
نقشه جفرافيا را در تلي ازخاك هاي بافت پهن مي كنم و در جستجوي بافت مي گردم، مدادم را بر مي دارم و سبزي هاي بافت را از زردي هايش بر روي نقشه جدا مي كنم و به او مي گويم : شهرستان رابر وآنگاه آن را در نقشه می گذارم.
از خوشحالي همشهريان سابق بافتي ام كه حالا رابري شده اند ، خوشحال مي شوم و براي رابر توسعه ،سرسبزي و آباداني را طلب مي كنم و دلم مي گيرد رابر سرسبز و با صفا يا همان رامسر جنوب كه به چشمه عروسش مي باليدم را ديگر در نقشه بافت نمي بينم.
بهر حال رابر به مركزيت شهر رابر و از تركيب بخش هاي مركزي به مركزيت شهر رابر شهرستان شد و دهستان هاي رابر و سيه بنوئيه را در بر گرفت و بخش هنزا به مركزيت روستاي هنزا شامل ،دهستان هاي هنزا و جواران نیز در تابعيت این شهرستان قرار گرفت.
كاش !! مطلبم را مهندس بختياري نماينده مردم بافت ، رابر و ارزوئيه ! مي خواند و برايم مي گفت در اين تقسيم شدن ها، چه چيزي عايد بافت بدبخت و محروم ( كه حالا از رابر و مدتي ديگر از ارزوئيه هم محروم مي شود) مي گردد ،آخر به من بد فهم از همان دوران دبستان ياد داده اند كه در تقسيم و منها بر خلاف ضرب بهر حال آدمي چيزهايي را از دست مي دهد.حداقلش اين است كه از مساحت شهرستان بافت 2500كيلومتر مربع كم شد.
با همه اين احوال .حالا كه بافت حقيرتر و كوچكتر شده است و آبادكردنش شايد راحت تر باشد ،دل خوش هستيم تا ببينيم چه تاجي بر سر بافت زده مي شود و از طرف ديگر براي ديار خوش آب و هواي رابر حالا كه شهرستان شده است و قدر مسلم بايد سيل اعتبارات براي اين شهرستان تازه تاسيس جاري شود ، نهايت آباداني و توسعه را آرزو مي كنيم.


